
شروع زمستان دروربن وسورتله
یلدا هم گذشت.شب یلدا، شب دراز قصه های مادر بزرگ برای خواباندن بچه های کنجکاو ،که می خواستند بدانند ،آخر قصه چه میشود ،به صبح رسید.
دیگر مادر بزرگها در شب یلدا حوصله قصه گوئی ندارند.زیرا حضور تلوزیون جای مادر بزرگ را گرفته است. آدمهای قصه مادر بزرگ ،جان گرفته اند وراه میروند .کبوتران نامه بر قصه تبدیل به پرندگان آهنین بالی شده اند که فراتر از صوت که نه ،فراتر از سرعت نور میپرند.مادر بزرگ هرچه قدر رنگ ولعاب قصه اش را افزایش بدهد به حدی نخواهد شد که زن روبوتی را از میدان بدر کند.عمق نگاه قصه مادر بزرگ چاهی است که امیر ارسلان برای نجات فرخ لقا در آن فرو رفت.اما زن روبوتی با پرنده آهنین بال خود در کسری از ثانیه کائنات را در می نوردد.چوب جاروی قصه مادر بزرگ در برابر شمشیر لیزری فاتحان فضا رنگ می بازد. زندان هفت در قصه مادربزرگ، به زندان غیر قابل نفوذ آلکاتراز بدل شده است.دیگر چشمی به دهان مادر بزرگ دوخته نیست که باحیرت منتظر ادامه قصه باشد.اصلا دیگر قصه ای نیست.کودک یلدای دیشب ،دلخور از شلوغی خانه که نتوانست ادامه گودزیلا را به بیند،باقهر برای تخلیه خشم فروخورده اش از خانه خارج شد.دیگر درشب یلدا وشبهای از پی آن کرسی مادر بزرگ مأمن وپناهگاه بزهکاری بچه های بازیگوش نیست،که از ترس تنبیه خودرا در زیر آن مخفی کنند.
آه،مادر بزرگ بیچاره .دیگر کسی به قصه هایت گوش نمیدهد.نورچشمیهایت چشم وگوش به قصه های دیگری دارند.اما کاش بار دیگر تورا می دیدند ومی شنیدند.چه لذتی را از دست داده اند وقتی که دیگر یلدا معنی خودرا از دست داده است.کاش بار دیگر مجال تجربه یلدا آنگونه که در گذشته بود درک میشد.افسوس که فاتحان قلبهای کودکان دیروز خاموشندواغواگران ذهن کودکان امروز پرصدا.
