تبليغاتX
ایران-گیلان-رودسر-اشکور-وربن وسورتله - خاطرات محسن

مترجم سایت

مترجم سایت

خاطرات کودکی من جمعه هفدهم خرداد 1387 18:50

mohsen

                  من و تو

زمانی که من چشم به جهان گشود م خود را در یک اتاق چهار گوش قدیمی یافتم.منطقه ای  در65  کیلومتری قزوین که در شمال شرقی قزوین می باشد.منطقه ای بزرگ به نام الموت. بسیار وسیع

و کوهستانی سرسبز وزیبا ودر شهرکی به نا م  معلم کلایه کنونی ودر همسا یگی انان روستا هایی

به نامهای:

وربن، اوان، زواردشت ودر قسمت شمالی شمس کلایه و گازر خان می با شد

اری من اینگونه خود را یافتم که دستهایم بر روی خشت دیوارگلی خشک شده که تکیه گاهی برای

بلند شدنم بود. روی دوپای خود با حا لت نا متعالی ایستادم وبه پهلو نگا ه کردم مادرم رادیدم که به

صورت غریزی برایم اشنا و مهربان بود. چیزی متوجه نمی شودم احساس می کردم در خلاء

هستم.

به بالانگاه کردم سقف را دیدم وخیره شدم به نور لامپ. دیدم که پرتوی زیبا داشت ونظرم ر ا

به سوی خودجلب کرد که با بازو نیم بسته کردن چشمانم پرتو نور لامپ را واضح تر می دیدم 

با این پرتوهای نور بازی می کردم .

ناگهان صدای اشنا وبرای من نا مفهوم که فقط توجه ام به ان صدای اشنا جلب شد که ناگهان

دستها یم از دیوار کنده شد وبه پشت به زمین خوردم، احساس درد چندانی نداشتم ولی به گریه

افتادم .در حین گریه کردن دوباره به سقف نگاه کردم که ناگهان پرتوهای لامپ جلوه ای زیباتر

داشت. چون با اشک چشمانم منشوری درست شده بود و انعکاس نور را درقرینیه دیدگاهیم

می شکست. ولی این بارسیمای رنگین تر داشت.بی درنگ ساکت شدم و نیروی مرا از زمین کند

دستهای مادرم بود.که مرابه سوی خود خواند ومرا در اغوش فشرد .

بوسه ای برگونه ام زد و چشم در چشم او دوختم لبخندی زدم و لبخندی بر لبانش جاری شد 

زمزمه ای ارامش دهنده ورامش دهنده من بس گهواره ای بر روی پاهایش سواری می خوردم

و به چپ و راست می رفت ومرا به گلستانی به اغمائ می برد. سکوت وجودم راگرفت و روح از

بدنم به صورت نیمه خفته در امد،و سیاهی بر روی چشمانم وسکوت بروی لبانم نشست.

نمی دانم کی وچگونه بیدار شدم.

این بار چشمه نوری که بالا سرم بود جلوه ای نداشت

به شیشیه روبروی اتاقم خیره شدم که درخت سرو داخل حیاط از پشت شیشیه تجلی من شده بود

 نسیمی که می وزید  به درخت می خورد وآن  را به رقص وادار می کرد واین رقص زیبا

و ملایم مرا مجبور به تما شای خود می کرد واز من چهره ای مصمّم می ساخت.

آری این گونه خود را پنداشتم .در واقع باید بگویم ای دوست این گونه خود را پنداشتیم .کیستیم ،

چرا به دنیا امدیم چرابر روی دو پا حرکت می کنیم

حالا شما هم مثل من دوران کودکی ومحبت مادرانه رابه یاد دارید

ودر ذهن شما مطمئناً عبور می کند که

چطور عاشقانه ما را بزرگ می کردند مانند هزاران مادران این کره خا کی........

حالا چرا این همه زیبایی را به یک باره نابود می کنیم

همه این حرفها برای این بود که به یک کلمه زیبا برسیم. انسان .

چون انسانیم میتوانیم اینگونه عمل کنیم  

اری انسانیم چون می توانیم هر چیزی را درست کنیم و به وجود آوریم تا به هدفمان برسیم

و یا بلاعکس نابود کنیم به خواسته خود برسیم

این خواسته تیرو ترکش را به وجود می اورد.وانسان را، انسان نابود می کند

مگر ما بر روی این کره خاکی گوهری با ارزش تر از انسان سراغ داریم که این گونه برروی

یکدیگر شمشیر نفرت می کشیم وبرای یکدیگر تصمیم زندگی می گیریم ومی گوید :

فلان انسان با کدام نژاد با کدام دین و ایین زنده بماند وفلان انسان کشته شود. در واقع برای یکدیگرتصمیم عمر می گیریم .

مثلاَ"؛

چه حسی به شمادست می دهد وقتی که قاطعانه روبروی شما با ستاند و بگویند:من  تا دو ویا

سه روز دیگرتورا می کشم .

پس چرا انسانها به جمله ای که در کتاب اسمانی بشریت وهمه مخلوقات معقول، به الله نمیرسند

به الله ای که در قران می فرما ید:

«{ما انسان را به بهترین نحو آ فریدیم ودر پایین ترین حد قرار دادیم}»

در این عمر کوتا هی که با قیست بییاید کنارهم و برای هم زندگی کنیم واراستگی

را دردل این دنیا به یادگاربگذاریم و چشم بر این دنیا ببندیم بلکه تولدی دیگرداشته باشیم 

 به قول شاعر :

این قافله عمر عجب می گذرد         *          دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری          *            پیش آرپیاله را که  شب میگذرد         

            نویسنده :محسن ناصری    ۱۷/۳/۱۳۸۸                                                

 

نوشته شده توسط اسدا...سلیمی وربن  | لینک ثابت |