ازتمام دوستاني كه اين مطلب را ميخوانند انتظار دارم اگر دسترسي به مسئولين استان گيلان دارند،يادآوري كنند كه اين مطلب را بخوانند.
هنوز شيريني خبر اختصاص بودجه جهت ترميم راه وربن وسورتله تمام نشده بود كه خبر سيل بزرگ منطقه كام بسياري را تلخ كرد.سيل هفته اخير(دوم مرداد 90) كه بدليل بارانهاي سيل آسا وبيسابقه 80 سال گذشته در قسمتهائي از مناطق روستائي اتفاق افتاد،باعث خسارات بسياري در روستاها شد.اولين نمود اين سيل عظيم ،منهدم شدن پل ارتباطي بين روستاهاي وربن وسورتله وايني ميباشد.پلي بسيار ساده اما كار امد كه ياد گار تلاش دلسوزانه بچه هاي جهاد سازندگي دامغان بود كه در سال 1369 پس از زلزله سهمگين مناطق گيلان بر روي رود خانه نصب كرده بودند.اينك پس از يك هفته هيچ اثري از آن پل پرخاطره باقي نمانده است.حالا روستاهاي وربن وسورتله آن جاده نيم بند ومالروي پيشين را نيز ندارند.درحال حاضر اگر كسي به هر دليل دراين دو روستا بخواهد به جائي برود بايد مانند 20سال قبل بقچه نانش را به چوب دستي اش ببندد وپياده عازم جائي شود.در هر كار خداوند حكمتي است ودر اين كارش نيز حكمتي بوده است.

اين پل خاطره انگيزي است كه روي رود خونه بود ودر سيل دوم مرداد به تاريخ پيوست
همين پل نيز شاديهاي بسياري براي روستائيان ماداشت.وانهدامش اشك خيلي هارو در آورد.
چون همه فكر ميكنند ديگه كسي به خودش زحمت جايگزيني اين پل رو نميده.
شايد خداوند مقدر دانسته تا از اين طريق به مسئولين استان گيلان بگويد ،آقاي فرماندار رودسر،آقاي وكيل محترم مردم رودسر واملش ،آقاي بخشدار اشكور،آقاي مدير محترم راه وترابري استان گيلان ،آقاي استاندار محترم گيلان وهمه كساني كه كاري ازدستتان برميآيد،براي اين مردمي كه دستشان از همه جاي دنيا كوتاه است كاري بكنيد.حالا كه آن راه نيم بند نيز از بين رفته.حالا كه آن كمترين دلخوشي زيستن از اين مردم دريغ شده.شما اي مسئولين بزرگوار استان،همتي كنيد،براي رضاي خدا كاري كنيد كارستان.كاري كه نامتان را در اذهان مردمي كه پيش خدا آبروئي دارند جاودانه كند.البته ميدانم كه شايد خبر اين سيل به مسئولين محترم نرسيده باشد.زيرازندگي چند نفر روستائي كه ارزش اين راندارد تا كسي وقتش را براي درج خبر سيل منطقه آنها تلف كند.حتمأمخبرين ماهم كار هاي واجب تري دارند كه هيچوقت روستائي در آن ديده نميشود.
حالادارد باورم ميشود كه هرچه سنگ است به پاي لنگ است.
ولنگ تر از پاي روستاهاي فقير منطقه پائي را سراغ ندارم.ولي ايكاش كساني بودند كه پس از جراحت پاي لنگ روستائيان براي التيام درد هاي آنان كمر همت مي بستندبه روستاها ميرفتند واز مردمي كه نان سفره ما حاصل رنج آنهاست دلجوئي ميكردند.دوستان مسئول در امور استان شمارا به خدا به مناطق ما سفر كنيد.اوضاع مردم را بررسي كنيد.چشمان مردم خشكيد ازبس به راهي خيره شدند كه هيچ رهگذر مسئولي كه بتواند گره كور زندگي آنهارا باز كند، از آن عبور نميكند.
راه روستاهاي وربن وسورتله منهدم شده است.اگر فكري براي ترميم آن نشود ،آن نيمه اميد به زندگي نيز از مردم گرفته ميشود.حالا كه فصل رفت و آمد روستايان شهر نشين ، جهت برداشت وجمع آوري محصولات ونيز خريد مايحتاج جهت انسان ودام براي زمستان طولاني ميباشد،برمسئولين منطقه است كه هرچه سريعتر نسبت به تر ميم اين راه اقدامي اساسي بعمل آورند .زيرا زمستان خيلي سريع از راه ميرسد واين مردم فرياد رسي بجز خدا ندارند.پس بخاطر خدا به داد اين مردم مظلوم وبيكس برسيد.
اين مطلب راهم از وبلاگ ايني(مرتضي خانعلي زاده)بخوانيد
كاش مديران سايتهاي مسئولين رودسرواستان گيلان سري به وبلاگهاي روستاهاي اشكور ميزدند.
شنيده ها حاكي از آن است كه طلسم نميشود ونبايد وامكان ندارد درمورد جاده وربن وسورتله شكست.
پايمردي انساني دلسوز كه تنها به پاس دوستيهاي قديم براي مردم وربن وسورتله تا كنون كارهاي بسياري كرده است باعث شد تا بود جه اي هرچند اندك اما قابل توجه جهت ساخت راهي براي عبور مردم اين روستاها درنظر گرفته شود.
بنا برشنيده ها آقاي يوسف حسابي كه سالها قبل در اين دوروستا به شغل شريف تعليم وتربيت اشتغال داشته است،موفق شده است تا نظر مسئولين را جهت اختصاص بودجه اي براي باز سازي راه روستائي وربن وسورتله جلب نمايد.
اين حركت دوست بزرگ مردم وربن وسورتله نشان داد كه ميشود كارهاي شاياني در زمينه رفاه روستاها انجام داد.اینجانب درهمين صفحه بار ها از مسئولين محترم استان درخواست مساعدت وياري نموده است.ولي بهر دليل ترتيب اثري به تقاضاهاي بنده داده نشد.
حالاكه اين اتفاق مبارك حاصل شده است،برمسئولين استاني است تا نسبت به گسيل افراد شايسته جهت مديريت ساخت ، نظارت كاملأكارشناسانه داشته باشند.
هرحركت جهت ايجادرفاه براي مردم محروم از اجري بينهايت برخوردار است.
اينجانب نويسنده اين سطور، از طرف خود وتمام مردم وربن وسورتله اين اقدام دوست بزرگمان آقاي يوسف حسابي را به فال نيك گرفته وبه وي خداقوت ميگوئيم.
كاش مرداني چون وي در جامعه ما كم نباشند.
جناب يوسف حسابي عزيز خسته نباشيد.اجر شما با پروردگار رب جليل.
استاندار گیلان گفت: کارآمدی مدیران در سال جهاد اقتصادی خدمت مضاعف به مردم و اشتغالزایی بوده و اگر مدیری نتواند با کار عملیاتی و خالصانه در مسیر توسعه گیلان همگام شود، عزل خواهد شد.(گيلان نيوز)

سلام آقاي استاندار
شرمنده ام كه بايد پيش از خير مقدم به شما ،درددل كنم
من كوچكترين عضو ازمجموعه بزرگ مردم اشكور هستم.بدون هيچ ادّعائي ميخواهم با شما حرف بزنم.اميد وارم شما حداقل دقايقي را به من اختصاص بدهيد.من صادقانه پيام مردمي رابرايتان باز گو ميكنم،كه خيلي از آنها ازتقسيمات كشوري ويا اصطلاحات اداري چيزي نميدانند.از ابتدا درسختي متولّد ميشوند ودر سختي زندگي ميكنند ونيز درپايان باسختي رخت سفر به ديار ديگر مي بندند.اما حاصل زندگي وتلاش آنان بر سر سفره هاي ما خود نمائي ميكند.بجز مصنوعات فلزي وشيميائي بقيّه هرآنچه كه در زندگي ما وجود دارد حاصل دستهاي پينه بسته وتلاش شبانه روزي مردم روستا است.روستائي بي هيچ ادّعائي وچشمداشتي كار ميكند وتوليد ميكند تا بتواند روزي محدود خود را تحصيل كند.آنقدر ثروتمند ومرفّه نيست كه از بهترين بخش توليداتش خودش بهره مند شود.بلكه بناچار ازبخش دورريختني ودر واقع ضايعات محصولش استفاده ميكند.من بعنوان فردي روستائي وكسي كه زندگي روستا را تجربه كرده است اين ادّعا را دارم.وقتي روستائي خرجش بادخلش برابري وهمخواني ندارد ناچار ميشود تا از بخشي بزرگ از رفاه خانواده بكاهد تا جبران كسري ديگر هزينه هارا بكند.براي شما مثالي ميزنم.يكي از توليدات عمده اكثر روستاهاي اشكور پنير است.از شير گاو يا گوسفند فرقي ندارد.وقتي پنير توليد ميشود بايد به سرعت به بازار مصرف برسد.درغير اينصورت تحت شرايط ويژه اي فراوري ونگهداري شود.چون اكثر روستاهاي مادسترسي آسان به شهرهاي همجوار راندارند ونيز بدليل گراني زايدالوصف هزينه هاي حمل ونقل نميتوانند محصول را به شهر ببرند لذابه خريداران دوره گرد روي ميآورند وآنان نيز با نرخي كه خود تعيين ميكنند محصول را خريداري ميكنند.ودر پايان آنچه كه عايد توليد كننده روستائي ميشود حتي نيمي از اصل قيمت نيز نميباشد.اين مسئله در تمام توليدات صادق است.روستاهائي را كه من ميشناسم ومسير عبور من هست تمامشان در گير اين مسئله هستند.
جناب آقاي استاندار اينقدر از نبود راه وبدي راه وسختي راه نوشته ام كه خودم نيز در مورد اين كلمه دچار حسّاسيت شده ام.روستائيان ما آنقدر مرفّه نيستند تا شال وكلاه كرده وراه بيفتند ودر ادارات مختلف بدنبال حقّي باشند كه بايد خيلي پيش ازاين توسط اسلاف شما به آنان داده ميشد.مردم روستاهاي ماحتّي فرصت رفتن به ادارات راندارند.مسئولين هم به نوبت تشريف ميآورند در ادارات مستقر ميشوند ووعده هائي ميدهند وعملي انجام نداده به مسئوليت ديگري ميكوچند.البته كساني بعنوان نمايندگان مردم روستاهاي ما به ادارات متولّي امور روستائي رفته اند،امّا نتيجه اي عايد نشده است.تنها وعده به فردا ويا ترشروئي كه آقا برويد راحت زندگي كنيد وشاكر خدا باشيد كه زنده هستيد.
آقاي استاندارنميدانم چقدر با منطقه اشكور آشنا هستيد.اما به گمان من در تقسيمات جغرافيائي ،اشكور بزرگترين بخش در ميان بخشهاي استان گيلان است.سرزمين بزرگي كه مستعدّ سرمايه گذاري در تمامي زمينه هاي توليد كشاورزي ودامي وهمچنين پرورش آبزيان وطيور ميباشد.به يمن كوه هاي سر به فلك كشيده ومجاورت طولاني با در ياي خزر از آب وهواي فوق العاده عالي برخوردار است.
آقاي استاندار اگر گوشه چشمي از سوي مسئولين به اين منطقه بشود بيشك بازده عظيمي عايد روستائيان ونيز مملكت ميشود.مشكل بزرگ وهميشگي منطقه اي را كه من ازآن صحبت ميكنم نبود يك راه مواصلاتي قابل قبول است. در اين صفحه پيرامون توانمنديهاي اين منطقه ونيز شرايط بد راه هاي آن مفصل توضيح داده ام.
اگر مسئله راه هاي عبور ومرور مناطق بالا حل شود بسياري از مشكلات خود بخود حل ميشوند.اگر بگويم مسئولين منطقه از روستاهاي تحت پوشش خود خبر ندارند نادرست گفته ام زيرا بسيار كسان ديگر نيز از طرق مختلف را جع به مشكلات گريبانگير روستاها گفته ونوشته اند.اما عملأ كاري صورت نگرفته است.خود شما بهتر از هركس ميدانيد كه مردم ديگر مانند سابق نيستند.مدام خودرا باديگر جاها مقايسه ميكنند.بخصوص قشر جوان به محض رويت سختي ويا كمبودي قيد روستا ووالدينش را ميزندوبه شهر مهاجرت ميكند.وخودش معضلي ميشود .در حالي كه ميتواند در روستا بماند وبازوي نيرومندي باشد براي توليد مايحتاج عمومي.
آقاي استاندار اميد وارم كه شما مارا نا اميد نكنيد.پست ها ومقام ها به ديگران سپرده ميشوند.آنچه كه ميماند يك بيلان كار واقعي است ونام نيكي است كه در اذهان جاودانه ميشود.
قابل توجه سرورگرام جناب دكتر عباسي نماينده محترم رودسر واملش اين عكسها تنها گوشه كوچكي از راه هاي روستاهاي اشكور است.خدا به داد اين مردم برسد. جناب دكتر عباسي عزيز، هميشه سفر به وربن به همين شكل بوده است. جناب دكتر عباسي عزيز، يك راننده بيچاره بايد چقدر توان مالي داشته باشد تا بتواند در اين راه ها دوام بياورد.ويك روستائي بايد چه هزينه اي رو براي رفت و آمد تو اين مسير صرف كند. جناب دكتر عباسي عزيز، يك جوان روستائي تا كي ميتواند اين سختي سفررا تحمل كند؟ ويك صحبت برادرانه با جناب دكتر عباسي نماينده محترم مردم رودسر واملش. جناب آقاي دكترعباسي تا حالا از كسي پرسيده ايد كه روستاي وربن در كجاي ايران قرار دارد؟ ميدانيد كه براي گرفتن رأي براي شما دوستانتان چه وعده ها دادند وچه مرارتي رابراي رسيدن به روستاهاي ما كشيدند؟ جناب دكترعباسي عزيز روستائي فقط بدنيا نيا مده است كه رأي بدهد. توقعاتي دارد كه برآورده كردن آن برذمه شما ميباشد. جناب دكترعباسي عزيز فكر ميكنيد بعنوان نماينده اين جوانان چه وظيفه اي در قبال ايجادرفاه در برابر آنان داريد؟آيا اينان مستحق كمك ودلسوزي نيستند؟ جناب عباسي عزيز حافظه تاريخ ماندگار است وآدمهاي مهم در معرض قضاوت دائمي تاريخ قرار دارند. جناب دكتر عباسي عزيز توقع نداريم كه خود حضرتعالي قدم رنجه كنيد وبه روستاهاي ما سر بزنيد.ولي اين انتظار از شما هست كه همكاران شما از منطقه فقير ما ديداري داشته باشند. جناب دكتر عباسي عزيز،بنظر حضرتعالي ساختن ۲۰ كيلومتر راه روستائي چه مقدار هزينه دارد؟ جناب دكتر عباسي عزيز،آيا درشأن شما هست كه در دوران نمايندگي شما راه هائي از اين دست درحوزه انتخابيه شما باشد؟ جناب دكتر عباسي عزيز،ميدانيد چند نفر براي عدم وجود يك راه خوب درحوزه انتخابيه شما جلاي وطن كرده وبه جاهاي ديگر كوچيده اند؟ جناب دكتر عباسي عزيز،ماندگاري انسان در ذهن ديگران مهم است نه درچشم ديگران. وسخن آخر باشما عزيز بزرگوار جناب دكتر عباسي عزيز مناعت طبع مردم حوزه انتخابيه شما مثال زدني است.اينكه چيزي طلب نميكنند بدليل عدم نياز آنان نيست.بلكه قانع هستند وبزرگوار.برذمه مسئولين محلي ومملكتي است كه براي رفاه اين مردم تلاشگر وسخت كوش كاري بكنند.فراموش نكنيد كه هيچ كار نيكي در جهت رفع مشكل محرومين از ديد پروردگار رب جليل پنهان نيست.
*













*
|
به احترام دلسوزيهاي بي شائبه برادر بزرگوارم آقاي اميري وتوجه مسئولين اشكورجهت بذل توجه به روستاهاي محروم اشكور لطفأمطلب روستائيان ناراحت وخاطي!!راازوبلاگ آقاي اميري بخوانيد ولي گريه نكنيد!!!! |
امروز 26اسفند1389 است.قصد دارم تابه اتّفاق خانواده به روستای زادگاهم وربن بروم.جویای وضع هوا وراه میشوم.میگویند برف میبارد.پشتم میلرزد.زیرامیدانم که باوجود بارش برف اگرسفربه روستاغیر ممکن نباشد بسیار سخت خواهد بود.ساعت 4صبح روز29 اسفند باهمراهی خانواده عازم روستای وربن شدیم.فاصله 300کیلومتری راه آسفالته را درزمانی کمتر از4ساعت طی کردیم.ازقزوین تا منجیل هواتاریک بود وجائی دیده نمیشد جز روبرو که به وسیله نورچراغ ماشین روشن میشد.درروشنائی آغاز صبح رودبار وامام زاده هاشم وسیاهکل را پشت سر گذاشتیم.












تصاويربالا از گوگل ارت دريافت شده است.سرزمين غني اشكوربا اين وضع اسف بار راه هاي مواصلاتي بزودي خالي ازسكنه فعال خواهدشد.وبينهايت زمين مستعد كشاورزي ودامداري به امان خدا رها ميشود.

![]()

ازسیاهکل تا اسپیلی مناظر چشم نواز فراوانی دارد.جاده دردل جنگل انبوه پیچ وتاب میخوردوپس ازنمایاندن دلفریبیهای طبیعت گیلان مارا به اسپیلی ودیلمان دیار دیلمیان قدیم میرساند.ساعت 8صبح به انتهای راه آسفالته میرسیم.

تعداد مازیاد است بیست نفری میشویم.خودروهای سواری خودرا درحیاط خانه یکی از آشنایان میگذاریم ومنتظر آمدن راننده ای میشویم که قرار است از اینجا به بعد زحمت بردن ما به روستا را تقبل کند.قرار ما باراننده ساعت 9صبح است اما اوتاساعت 12 پیدایش نمیشود.زیرامنتظر مسافرانی دیگر ازمسیر های دیگر است.ما به این وضعیت عادت داریم وچندان بیتابی نمیکنیم.علی رغم اینکه دلمان برای دیدن روستا واقوام پر میزند اما باید مانند همیشه تحمّل کنیم.ازانتهای راه آسفالته تاروستای وربن وهمچنان سورتله 25 کیلومتر راه خاکی است.ساعت 12 راننده باماشین تویوتا لند کروز زمان جنگ پیدایش میشود ومسافرین را سوار میکند.اینکه چطور این همه آدم داخل آن ماشین جاشدند خود معجزه ای است که باید دید وباور کرد.بهرحال مسن ترها داخل ماشین نشستند وجوانترها یا روی رکاب جای گرفتند یا خودرا به میله های سقف چسباندندوآویزان شدند.چشمان من همیشه شاهد این صحنه های آکروبات بازی مسافران است.ماشین باتمام سرنشینان وبار سنگینش حرکت میکند.تراژدی غمناک سفر به روستا آغاز میشود.مسافران درون ماشین درهم فشرده میشوند راه نفس کشیدن بدلیل گردوخاک راه وحجم عظیم انسان ووسیله وجود ندارد.همه شاکی هستند وگله مند .والبته پرسش گر که پس جایگاه روستاهای ما در تقسیمات کشوری کجاست؟البته همه هم میدانند که این حرفها از سر خستگی وبدی سفر است.20کیلومتر دیگر از راه که خاکی است سپری میشود.درمسیر از روستاهای ،بن زمین،پائین وسمجان،بالاوسمجان،یرشلمان،کارسنگ،سرددره عبورمیکنیم.راه سخت است اما قابل تحمل .غرولند مسافران برای گوش راننده مانند موسیقی رپ است میشنود وباآن تنها سر میجنباند.راننده میداند که نباید با مسافرین وارد بحث شود زیرا تنگی راه عبور دقت بالای راننده را میطلبد.راه پراز پیچ های تند وشیبهای خطر ناک وپرتگاه های فراوان است.هر اشتباه کوچک راننده آخرین اشتباه او میتواند باشد.20 کیلومتر راه ظرف یک ساعت طی میشود.باعبور راننده از هر پیچ یا لبه هر پرتگاه ویا صعود به بالای هرشیب ،صلوات بلندی را از سوی مسافرین در پی دارد.ازنذرونیاز مسافرین پیش از آغاز سفر به روستاهای یاد شده سخن نمیگویم.آدمهای ترسوئی مانند من چشمهارا میبندندومحکم به جائی از ماشین چنگ میاندازندوخداخدامیکنند که این آخرین سفر آنها نباشد.باتمام تلخیها وشیرینیها!!!!ماشین به روستای هفته بند(هفته بود)میرسد.راننده باتمام تجربه اش درمیان گل ولای گیر میکند.مسافرین پیاده میشوند.چند نفری کمک میکنند تاراننده ماشین را از میان گل ولای بیرون میکشد.از اینجا یعنی این پنج کیلومتر باقیمانده را باید با زنجیر چزخ برود.زیرا این راه دیگر مناسب ماشین نیست .راننده میگوید آنهائی که میتوانند ،پیاده تاروستا بروند .من از خداخواسته عازم میشوم.دردل انواع دعاهائی را که بلدم میخوانم.این 5کیلومتر باقیمانده از راه برزخ دائم مردمان روستای ما میباشد.باید این راه را رفته باشیم تابدانیم معنای راه سخت چیست.بیش از 15 نفر از سرنشینان ماشین پیاده عازم روستا میشوند.هواسرد است وکودک شیرخاری که برشانه های پدرش نشسته است ازسرما میلرزد.

اما شاید اوهم میداند که باید این سفر را تمرین کند.ما ازمیان گل ولای جاده حرکت میکنیم وامید واریم که ماشین بتواند این راه را طی کند.صدای ناله های ماشین ازپشت تپه ماهورهای مسیر شنیده میشود.مانندزمانی که یک بلدزر عظیم الجثه مشغول کندن زمینی سخت است،میغرد.غریدن ماشین نشان از سختی حرکت در راهی است که ما محکوم به پیمودن آن هستیم.به گردنه مالم خانی میرسیم .تنها 2کیلومتر از آن 5کیلومتر کذائی را پشت سر گذاشته ایم.روستای وربن وروستای سورتله وروستای اینی در پیش روی ماقرار دارند.راهپیمائی ما ادامه دارد وماشین غرش کنان به ما نزدیک میشود.

![]()
ماشین مانند گهواره کودکان به چپ وراست تلو تلو میخورد.میدانم که سرنشینان آن چه حالی دارند .خودم بار ها آن را تجربه کرده ام.بار ها خیال کرده ام که این آخرین سفرم به روستا میباشد اما باز هستم وباز درحال رفتنم.3کیلومتر از باقیمانده سفر،سخت ترین ودلهره آورترین راه است.پس از 3ساعت ماشین موفق به پیمودن مسیری 5کیلومتری میشود.مابه روستارسیده ایم.خسته ،گل آلوده،عصبی،درمانده ووامانده ازهمه جا.سفرعید نیز مانند همه سفر های دیگرمان سخت است.تنها وابستگی ما به سرزمین مادری است که مارا با تمام سختیها به روستا میکشاند.
ادامه مطلب
همیشه وقتی یه آگهی روزنامه رو میخوندم ویایکی جلو کسی رو میگرفت ویایکی یه نوشته تو یه پاکت میذاشت ومیداد دست کسی ک مضمونش این بود،((به من کمک کنید ))

![]()
این دستگیره های زیبای آشپزخانه حاصل تلاش زنان روستاهای اشکور است.
حالم گرفته میشد.باخودم میگفتم طرف چقدر بدبخته که اینطور بی پروا تقاضای کمک میکنه.میگفتم چرا خودش کاری نمیکنه؟ امروز من همون آدمی هستم که تقاضای کمک دارم از همه آدمهائی که این سطور رو میخونند.راستش میگن آدمهای بزرگ که گریه نمیکنند.اما چه باورتون بشه یانشه، من الآن دارم گریه میکنم .بیصدا اشک میریزم.برای مردمی که دستشون به هیچ جای دنیا بند نیست جز خدا.ولی خداهم کسائی رو وسیله قرار داده تا به داد دل مردم بیکس برسند.نمیدونم شما بیکسی رو به چه معنی میکنید.کاش با من به روستاهای ما سفر میکردیدتامعنی بیکسی رو ازنزدیک لمس کنید.
بیکسی یعنی اینکه توروستا یه نفر مریض بشه وبخاطر بدی راه نتونی به یه درمانگاه برسونیش وجلوچشمات جون بده وتو نتونی براش کاری بکنی.
بیکسی یعنی اینکه برای هرکیلومتر سفر ده هزار تومان بدی وباز دلت برای راننده ماشین بسوزه ودلت برای خودت بسوزه وخجالت بکشی که چرا به راننده کرایه کمی دادی.
بیکسی یعنی اینکه پدر ومادری در روستا چشم انتظار دیدارت باشند وتواز ترس راه سخت ونبودن یک وسیله مناسب سفر جرأت نکنی به آنها سربزنی.
بیکسی یعنی اینکه وقتی بعد ازیک سال انتظار به دیدار خانواده ات میری تو اون پنج کیلومتر آخر راه اینقدر توچاله چوله راه فرو بری وآنقدر ماشینت تا لب پرتگاه بره وبرگرده وآنقدر توماشین با هر دست انداز بالا پائین بپری که دل وروده ات بیاد تودهنت وتا مرز سکته پیش بری.
بیکسی یعنی اینکه ده کیلومتر آخر سفرت آنقدر بد باشه که وقتی به مقصد میرسی نتونی تا سه روز از جات تکون بخوری.
بیکسی یعنی اینکه آب وزمین داشته باشی وامکان استفاده از زمین برات فراهم نباشه ومجبوربشی وبری برای دیگران مزدوری کنی.
بیکسی یعنی اینکه خودت بهترین مکان دنیارو در اختیار داشته باشی ونتونی به آنجا سفر کنی وبرای تعطیلات عیدت به جاهای غریب که هیچ تعلق خاطری به آنجا نداری سفرکنی.
بیکسی یعنی اینکه همه چی داشته باشی ونتونی از هیچ چی استفاده کنی.بیکسی یعنی اینکه چشم انتظار کمک کسائی باشی که یا تورو نمی بینند یا برات ارزشی قائل نیستند یا اصلأ دوست ندارند که کمکت کنند.
بیکسی یعنی اینکه فقط تاروستا ده کیلومتر راه ناجور داشته باشی وایقدر مرفّه نباشی واینقدر بیکس باشی که کسی حاضر نشه اونو برات درست کنه تا بتونی راحت به روستا بری.

![]()
تنورهای سنتی روستاهای اشکور که روبه نابودی میروند
بیکسی یعنی اینکه خودت بلد باشی نون بپزی اما آردش مهیّا نباشه وتومجبور بشی نونت رو ازشهر تهیّه کنی.
بیکسی یعنی اینکه اینقدر یه چیزی رو تکرار کنی وکسی نباشه تا برای حرفات تره خرد کنه واونوقت تو از اینهمه تکرار بیحاصل بدت بیاد وخودت رو لعن ونفرین کنی.
اصلأ بیکسی یعنی اینکه زنت وبچه هات بخاطر بدی راه بهت بگن ،خودت تنها برو روستا،یعنی اینکه رنگ پریده صورتشون رو موقع حرکت ماشین تو چاله چوله های جاده ببینی وبهشون حق بدی که بابا دارن راست میگن.
درپست بعدی گزارش سفر به وربن وسورتله را میگذارم.
باهمه سختیها به روستابریم
تنها دوهفته تا نوروز باقی مانده است.برای خیلی از مردمی که من میشناسم نوروز معنای خاصّی را دارد. برای ماروستائیان درشهر مانده نیز نوروز،خاصّ است.خاصّ به این دلیل که فرصتی ایجاد میشود تا به دیدار کسانی که مدّتها از دیدار شان محروم بوده ایم برویم.خیلی از ماها به بهانه پیداکردن شغل ،سالها قبل جلای وطن کرده وبه شهر های دور ونزدیک روستاهامان کوچیده ایم .امّا وابستگی ها ودلبستگیهامان، در روستا جا مانده است.که مهمترین آنها وجود بستگان دور ونزدیک است که در روستا مانده اند وما دلتنگ دیدارشان میشویم.اما جبر کاری خیلی از ماها اجازه نمیدهد که هرزمان که بخواهیم به دیدارشان نائل شویم.تعطیلات عید فرصت مناسبی است که به دیدار آنان برویم.تا اینجای مسئله مانند همه جای دیگر است .ازاینجا صورت مسئله تغییرمیکند.برای رفتن به روستا درگام اوّل به یک راه ماشین رو خوب نیاز است که متأسّفانه در روستاهای ما موجود نیست .زیرا راه های نیم بند روستاهای ما فقط برای چند ماه ازفصل خشک سال مناسب است.از نبود وسائل نقلیّه خوب صحبت نمیکنم زیرا دوست ندارم کام بسیاری را، از نبودها وکمبود ها تلخ کنم.نمیدانم به چه کسی باید رجوع شود ونشده است.به چه کسی باید گفت که گفته نشده است.به کجا بایدرفت که نرفته ایم.راستش ماهمانکاری را میکنیم که میدانیم.مردم روستاهای ما برروی سرزمینی بسیار غنی زندگی میکنند ولی بسیار فقیرند.عامل عمده فقر مردم روستاهای ما عدم دسترسی آسان به شهرهای همجوار است.یعنی هر چیزی که بخواهد وارد روستا بشود به چندین برابر قیمت واقعی آن درشهر تمام میشود.مثلأهزینه حمل یک کپسول یازده کیلوئی گاز مبلغ پنج هزار تومان است که خود این معادل دوبرابر قیمت گاز است.آردو برنج وروغن ودیگر مواد مصرفی نیزهکذا.عجیب نیست که هر روز شاهد رشد سریع تر از پیش مهاجرتهای کور به سوی شهرهای بزرگ هستیم.این درحالی است که تا همین چند سال پیش روستاهای ما بخش عظیمی از مواد گوشتی ولبنی وهمچنین محصولات باغی ،دیگرمناطق را تأمین میکردند.نیاز مبرم روستائی برای تولید ،وجود امکانات اولیّه حمل و نقل است.اگر روستائی نتواند مواد مصرفی تولیدات را با قیمتی مناسب به روستا منتقل کند،طبعأدل به تولید نمیسپارد ومانند اسلافش برای زندگی بهتر راهی شهر میشود.وبزودی درمییابد که شهر،آن مدینه فاضله ای که اورا به همه آرزوهایش میرساند نیست.امّا از طرف دیگر برای او چاره جز همین کاری را که میکند نمیماند.مواد اولیّه اش را باید گران وارد روستا کند وتولیداتش را ارزان بفروشد .یعنی به حال کسانی بباید گریست بود دخلشان نوزده،خرج بیست.براستی که این بیت وصف الحال روستائیان ماست.

کوره راهی بنام راه(این راه ماشین رو در وربن است)
اما روی سخنم با همولایتی های ماست .عزیزان من ،امسال را نیز چون سالهای گذشته با تمام سختیهای راه به روستا برویم وعید را در روستا بگذرانیم.باهم اندیشه کنیم که چه راهکاری برای رفع مشکل خودمان در زمینه جادّه دسترسی به روستایمان پیداکنیم.شاید بهترین گزینه برای رفع مشکلاتمون این باشد که خودمان کمر همّت بربندیم وبه راهسازی بپردازیم.اما راستش درمسیر جادّه های ما صخره های عظیمی وجود دارد که تن بیننده از هیبت آنها به لرزه میافتد.امسال را با تمام سختیها به روستا میرویم.میگویند:هرکه را طاوس باید جور هندوستان کشد. وما طاووس مان هوای روستاست وهندوستان ما ،روستای ما.

اینهمه سال ازرفتن نهراسیده ایم.زن ومرد،پیروجوان،کودک و میانسال ،هرسال بامرارت های بسیار این راه سخت را برای دیدن روستا وزیارت اقوام پیموده اند وباز امسال نیز میپیمایند.

این عکسها گویای زیبائیهای بکر روستاهای اشکوراست.روستای وربن یا سورتله ویا اینی تنها بخش کوچکی از سرزمین بزرگ اشکور است.فقط باید به روستا رفت ودرفصول مختلف در هوای پاک روستا نفس کشید تا به آرامش روستا ایمان آورد.

روستای اینی درهمسایگی وربن قرار دارد.این دوروستا وروستای سورتله از درد مشترک نداشتن یک جادّه خوب در رنج هستند وهمین رنج عامل بسیاری از مشکلات در این روستاها شده است.

این درخت گلابی وحشی(هاربو)درهاربوچال قرار دارد.خیلی از ماها که اینک درشهرها سرگردانیم،خواب نیمروزی تابستانهارا در زیر سایه این درخت ودرخت های مشابه ازیاد نبرده ایم.

آدمهای هم سنّ من،درروستای وربن وسورتله از این درخت خاطرات زیادی رادریاد خود دارند،اما جبر زمانه وادارشان کرده است تا یادشان برود که بهشت دنیای ما همان روستای ماست.

من برای این، قصّه این درخت را تازه میکنم تا به همولایتی ها بگویم که روستا فقط با حضور روستائیان زنده است.زیبائی این درختان زمانی است که کسانی آن را ببینند یا درسایه آن به استراحت بپردازند.

اینبار روستای وربن را از منظر دیگری به نمایش میگذارم.راستش خیلی وقت است که دیگر بچّه های وربن ،وربن را از این طرف ندیده اند.حیفم آمد که این تصاویر را درمعرض دید همولایتی های خودم نگذارم.

باغهای فندق وربن که حاصل سالها تلاش مردان وزنان وربنی است چشم انتظار بازگشت فرزندان خودش است تا آبادی از دست رفته را از نوباز یابد.خزان پایان همه چیز نیست.خزان باغها آغاز رویش دوباره در بهاراست.

براستی چه کسی منکرزیبائی این مناظر بکر واصیل روستائی است.چرا خیلی از همولایتی های من یادشان رفته است که روستا نیاز مندحضورشان است.
این عکسها گویای زیبائیهای بکر روستاهای اشکوراست.روستای وربن یا سورتله ویا اینی تنها بخش کوچکی از سرزمین بزرگ اشکور است.فقط باید به روستا رفت ودرفصول مختلف در هوای پاک روستا نفس کشید تا به آرامش روستا ایمان آورد.

روستای اینی درهمسایگی وربن قرار دارد.این دوروستا وروستای سورتله از درد مشترک نداشتن یک جاده خوب در رنج بودند وهمین رنج عامل بسیاری از مشکلات در این روستاها شده است.

این درخت گلابی وحشی(هاربو)درهاربوچال قرار دارد.خیلی از ماها که اینک درشهرها سرگردانیم،خواب نیمروزی تابستانهارا در زیر سایه این درخت ودرخت های مشابه ازیاد نبرده ایم.

آدمهای هم سنّ من،درروستای وربن وسورتله از این درخت خاطرات زیادی رادریاد خود دارند،اما جبر زمانه وادارشان کرده است تا یادشان برود که بهشت دنیای ما همان روستای ماست.

من برای این، قصه این درخت را تازه میکنم تا به همولایتی ها بگویم که روستا فقط با حضور روستائیان زنده است.زیبائی این درختان زمانی است که کسانی آن را ببینند یا درسایه آن به استراحت بپردازند.

اینبار روستای وربن را از منظر دیگری به نمایش میگذارم.راستش خیلی وقت است که دیگر بچه های وربن ،وربن را از این طرف ندیده اند.حیفم آمد که این تصاویر را درمعرض دید همولایتی های خودم نگذارم.

باغهای فندق وربن که حاصل سالها تلاش مردان وزنان وربنی است چشم انتظار بازگشت فرزندان خودش است تا آبادی از دست رفته را از نوباز یابد.خزان پایان همه چیز نیست.خزان باغها آغاز رویش دوباره در بهاراست.

براستی چه کسی منکرزیبائی این مناظر بکر واصیل روستائی است.چرا خیلی از همولایتی های من یادشان رفته است که روستا نیاز مندحضورشان است.

به همولایتی هام میگم.چندنفرتون تاحالا زردتله راازاین زاویه دیده اید؟بنظرشما این کوه زیبا نیست؟

ماخیلی وقته که فراموش کردیم،روستایما اینجوری هم دیده میشه.کی باورمیکنه که من هم موقع ثبت این تصاویر وهم موقع نصب آنها برای انتشار گریه ام گرفت.

یادمون باشه که مابیشتر از روستا به روستا نیاز داریم.

فراموش نکنیم که این زمینهای خشک دربهار دوباره سبز میشن.اگرماباشیم این زمین هم با ما نفس میکشد.روستا به مردمش زنده است.

کی یادش مییاد که رمضان عمو برای باغش چقدر زحمت کشید؟ آیا بچه های رمضان عمو قدردان زحمات باباشون هستن؟خداکند که بچه های رمضان عمو باغ باباشون رو آباد ترش کنند.








بدرخواست من وجمعی ازدوستان وهمولایتی ها ازتمام همولایتی ها دعوت بعمل آمد تا دریک روز معیّن در خانه یک نفر ،که از خانه دیگران وسیع تر بود گرد هم آیند تا در زمینه مسائل ومشکلات ومعضلات گریبانگیر روستاهای منطقه بحث وتبادل نظر شود وراهکار های عملی وجامع ارائه گردد.در روز موعود به محل فراخوان رفتم .غوغائی بود .همه آمده بودند.مرد وزن، پیر وجوان. کودک ونوجوان.همه آمده بودند .گوئی به مراسم عروسی روستائی دعوت شده اند.دوستی که قرار بود صحنه گردان این گردهم آئی باشد باضدای بلند وبدون تعارفات معمول وسخنان حاشیه ای اصل مطالب راعنوان کرد.اصلیترین مسئله ما بحث راه روستائی بود.پس از رایزنیهای مفیدی که درکمال آرامش انجام شد سه نفر از مردم سه روستا برای پیگیری خواسته ها ومراجعه به ادارات انتخاب شدند.این حقیر هم بعنوان نفرچهارم که اگر یکی از آن سه نفر مشکلی داشت ونیامد بعنوان جانشین انتخاب شدم.جلسه مذاکره ما در کمال پرباری وبدون هیچ تنشی به اتمام رسید.درجلسه قرار شد که فردا جهت پیگیری جاده روستائی به اداره شهرمان مراجعه کنیم وپس ازآن به اداره مرکزی در استان مراجعه کنیم.آنشب زود تر ازهمیشه خوابیدم چون درجلسه، پر از شادی وشعف شدم.زیرا این اولین جلسه روستائی بود که بدون دعواهای بیحاصل به یک نتیجه گیری خوب رسیده بود.صبح زود از خواب بیدار شدم.بادیگر دوستانم عازم شهر شدیم تا مأموریت محوّله را به انجام برسانیم.ازقبل نامه هائی برای مسئولین استانی تهیه شده وبه امضای تمام مردم چند روستای مسیر راه رسیده بود.همه گرفتاریهای خود مان را که ناشی از نبودن یک راه مواصلاتی مناسب بود برای مسئولین استانی توضیح داده بودیم.فاصله 60کیلومتری روستا تا مرکز شهرستان را درنصفه روزی طی کردیم.یکی از همراهان پیشنهادکرد چون دراین ساعت از روز به ارباب رجوع جواب نمیدهند به مسافرخانه ای برویم واستراحت کنیم تا فردا با خیال راحت وفراغ بال به دنبال مأموریت محوّله برویم.امّا من که برگزاری خوب جلسه روز قبل را به فال نیک گرفته بودم گفتم ما که در شهر کار دیگری نداریم بهتر است که برای آشنائی با مکان آن اداره ،سری به آنجا بزنیم واز مردمی که آنجا هستند چیزی بیاموزیم.دیگران باگفته من موافقت کردند وماعازم ساختمان آن اداره شدیم. نگهبان ورودی اداره باروئی گشاده به سئوالات ما پاسخ گفت وراهنمائیهای لازم را نمود که به کجا برویم ونامه خودرا به چه کسی بدهیم.باراهنمائیهای آن نگهبان مستقیم به دیدار هماهنگ کننده دیدارهای آقای رئیس اداره رفتیم.ایشان بادیدن ما ازجای خود برخاستند وبه ماتعارف کردند که بنشینیم.ماهم اطاعت کرده ونشستیم.ایشان گفتند که چه امری دارید وما نامه ای راکه قبلأخطاب به رئیس اداره تهیّه کرده بودیم به ایشان دادیم.اوبالبخندی دلنشین نامه مارا خواند.وسپس گفت شما خیالتان راحت باشد.من به نیابت از طرف رئیس اداره پیش از غروب آفتاب امروز تعدادی ماشین آلات راهسازی به روستاهای شما گسیل میکنم.شما میتوانید هم اکنون به روستای خودتان برگردید.من خواستم که بگویم آقا از این وعده ها در گذشته بسیار به ما داده اند ولی عمل نکرده اند که ناگهان چشمم به تابلوئی زیبا که بانستعلیق قشنگی نوشته بود((تکریم ارباب رجوع ))بادیدن این تابلوی زیبا وآن حسّ خوب پیشین اندیشیدم که باید این وعده را نیز به فال نیک بگیرم.با آن مسئول بدون آنکه به دیدار رئیس اداره برویم خداحافظی کردیم.شب را در مسافرخانه ای سپری کردیم .برای اینکه روستاهای منطقه ما تنها یک ماشین دارند که آنهم اگر بشود فقط صبح ها عازم روستا میشود.زیرا بدلیل بدی راه هیچ راننده عاقلی جرأت نمیکند تا دل بدریا بزند وشبانه حرکت کند.ماماندیم تا صبح که خیالمان راحت شود که لااقل یک ماشین راهسازی عازم روستاهای ماشده است.صبح زود به ساختمان اداره رفتیم و نگهبان دیگری بود ولی رفتاری مشابه رفتار دیروزی دیدیم.آقای هماهنگ کننده بادیدن ما پیش از اینکه ما، فرصت ادای احترام پیداکنیم ،به ماسلام گفت ومژده داد که ماشینهای راهسازی ساعاتی است که راه افتاده اند.آنوقت لیستی را به مانشان دادکه احساس کردم دارم خواب میبینم.لیست حاوی تعداد قابل ملاحظه ای ماشین راهسازی بود به همراه لوازم زیستی مورد نیاز پرسنل راه ساز.برای اوّلین بار درتمام عمرم که به ادارات رفته ام ،این همه شادی وشعف یکجا، به من رخ نموده است.ازآقای هماهنگ کننده سپاسگذاری میکنیم وبه ایستگاه ماشین روستامان میرویم.طبق معمول همیشه ماشین مملوّ از جمعیت روستائی است.ماشین سنگین وتلو تلو خوران حرکت میکند.جا برای نشستن نیست .اما من وهمراهانم خوشحالیم.زیرا این آخرین سفر سخت ما به روستای ما خواهد بود.جریان ماوقع را برای راننده ومسافرین تعریف میکنم .عدّه ای بی تفاوت وعدّه ای ناباورانه پوزخندی میزنند.چند کیلومتری بیشتر از شهر دور نشده ایم که صف طویل ماشینهای راهسازی را میبینیم.

وقتی از آنها میپرسیم که به کجا میروند،یکی نام روستای مارا برزبان میآورد.همه شروع به همهمه میکنند.هرکس چیزی میگوید.هرکس سعی میکند تا به رسم مردم روستا بلندتر نظرش را به سمع دیگران برساند.من امّا متحیّر از این واقعه عجیب تنها نظاره گر قیل وقال مردمی هستم که بدون آنکه بدانند آیا دیگران صدای آنهارا میشنوند فقط فریاد میزنند.من هنوز درخلسه واقعه این دوسه روز هستم.شادی مردم فقیر روستائی زایدالوصف است.روستائی بادیدن یک بلدزر صبح تاشب به دنبالش راه میرود.واکنون اوشاهد صف طویل بلدزر ولودر و گریدر و کمپکتور وماشینهای آب پاش وماشینهای حمل شن وماسه وکوپال میباشد.یک نفر از میان مسافرین به راننده میگوید که آهسته تر پشت سر صف ماشینهای راهسازی حرکت کند تا آنها یک دل سیر این موجودات عجیب فلزّی را تماشا کنند.راننده پوزخندی میزند اما میپذیرد که آرام تر برود.یکی میگوید به گمانم آخرالزّمان شده است وآن دیگری میگویدشاید اینها راه گم کرده اند .من امّا میدانم که آنها به روستاهای ما میروند وبا رفتن آنها برای ما شادی ورفاه به ارمغان میآید.داخل ماشین گرم است ومن تشنه ام.از راننده طلب آب میکنم.اومیگوید آب یخ دارم وپارچ ولیوانی را نشان میدهد.کسی از مردم که درماشین است لیوانی از آب پر میکند وبه من تعارف میکند.دستم را دراز میکنم تا آب رااز او بگیرم .ماشین داخل دست اندازی میافتد.من که آب را به لب خود نزدیک کرده ام تمامش را داخل یقه ام میریزم.سرما تمام وجودم را پر میکند.چندشم میشود.ازجایم میپرم.صدای خنده دخترم را میشنوم.لیوان بزرگی را به صورتش چسبانده است وبلند بلند میخندد.بلند شودیگه باباجون، چقدر میخوابی.

روزهاست که مبهوتم.برای دوستانم نوشته ام که جلسه ای بگذارند تا باروستائیان منطقه خودمان پیرامون مشکلاتمون صحبت کنیم.شاید کائنات به خواست مااهمیّت بدهند.وبشود آنچه که من دیدم.
کسی ازمن پرسیده بود که چرا اینقدر تلخ مینویسید؟چراهمیشه درمطالبت ازفقر روستا مینویسی؟مگر روستا چیز شادی آوری ندارد؟اینک درجواب این دوستم میگویم میشود از شادیهای روستا گفت اگربشود درآرامش خاطر به روستاسفرکرد.
طبق معمول درمیان سایتهای روستاها میگشتم. به وبلاگ تازه تأسیس دانش حاصل تلاش محمد جوادمحمدی از روستای سورتله برخوردم.این وبلاگ درمعرفی خودش میگوید که پیرامون مسائل متفرقه دانش بحث میکند.اما پست جالبی از این وبلاگ نظر حقیر را به خودش جلب کرد وآن هم درد نبودن راه مواصلاتی مناسب در روستاهااست.برای من خیلی جالب هست که حتی یک نوجوان روستائی نیز این درد را احساس میکند وانرا در وبلاگش منعکس میکند.تصویری دراین پست بود که بانگاه به آن افکار زیادی ذهنم رابه خود مشغول کردند.این تصویر ازیک چشم انداز بکر درمسیر راه های روستاهای اشکور برداشته شده است.واقعأساختن یک جاده بهتر برای دسترسی آسان تر روستائیان در این مسیر چه مقدار هزینه در بر دارد.اگر این راه ها وضعیت بهتری داشته باشند آیا نمیتوانند تا مردمان شهر نشین را به سمت خود جلب کنند تا روزی را درآرامش وبدور از غوغای شهر به استراحت بپردازندواز مناظربکروچشم نواز این مسیر سرسبز استفاده کنند.براستی چرا روستاهارا به فراموشی میسپاریم.آیا تنها زندگی شهری میتواند جوابگوی نیاز های احساسی وروحی آدمها باشد؟بیائیم کاری کنیم تا آدمهائی در سنّ وسال محمد جواد بدون نگرانی از نبودن راه ودیگر امکانات روستائی به درس ومدرسه بپردازند.اگرروستاهای ما دارای اندک امکانات زیستی باشند،دیگر نیازی نیست تا هرنوجوانی ترک خانه وکاشانه کند وبرای تحصیل وکار راهی شهر شود وآنگاه درمیان سالی وکلانسالی درحسرت روستاعمر سپری کند وارزوکند کاش میتوانست با آرامش هر از چند گاهی به روستا سفر کند .

این تصویر حاصل تلاش آقای محمد جواد محمدی مدیر وبلاگ دانش میباشد
ازبازدیدکنندگان سایت وربن وسورتله تقاضادارم که برای دیدن اصل مطلب به خاطره
از (وبلاگ دانش) مراجعه کنند.
عکسهای زیبای سورتله ازمحمد جواد محمدی....






درآینده ای نزدیک باکمک محمد جواد راجع به روستای سورتله مطالب زیادی خواهیم نوشت
باهم به مشکلاتمون نگاه کنیم
اینبار فقط وفقط برای همولایتی هایم مینویسم .یه کم گله ویه کم درددل.گله واسه اینکه به خودمان کم لطفی میکنیم ودرددل واسه اینکه خودمان رو باور نداریم.یه کم به دور وبر مون نگاه کنیم وببینیم که واسه خودمان چه گام مثبتی برداشته ایم.به کمبود هامون نگاه کنیم وبه خودمان بگوئیم که برای رفع این کمبود چه کار کرده ایم .آیا هیچوقت شده برای رفع یک مشکل چند راه رو رفته باشیم وبه مقصد نرسیده باشیم؟یا هیچوقت شده که ببینیم چه توان عظیمی در ما نهفته است وما میتونیم چه کارهای بزرگی رو به انجام برسانیم.آیا هرگز دراین اندیشه بوده ایم که برای رسیدن به هدفهای بزرگمون از همفکری دیگران هم بهره ببریم؟آیا شده تاحالا دریک کاری پیشقدم بشیم وخودمون رو اولین نفر بدونیم وبدون این که به این مسئله فکرکنیم که چند نفر پشت سر ما هستند به جلوبریم؟همولایتی خوب من میدونید که ما چند نفریم که از یک درد مشترک یعنی نداشتن یک راه خوب دسترسی به روستامون رنج میبریم؟.میدونید که چند نفرمون هرساله موقع سفر به روستامون وقتی بدی راه رو میبینیم به زمین وزمان بدوبیراه میگیم؟میدونی چندنفر ازما هرساله فقط برای سختی راه از رفتن به زادگاه مون منصرف میشیم؟میدونی چند نفرمون فقط برای اینکه یه جاده خوب در روستامون موجود نیست تنها به کشیدن آه حسرتبار بسنده میکنیم؟آنهم درزمانی که دلمون درغربت برای روستامون تنگ شده وفکرسفر در راه سخت مارو از رفتن باز میداره.راستی چرا اینجوریه؟ما اینهمه آدم هستیم.همه مون هم دارای ادعاهای بسیاری هستیم.چرا بطور هماهنگ به ادعاهامون جامه عمل نمیپوشانیم.چراهمیشه منتظریم که دیگران کاری بکنند.مگه خدانگفته از توحرکت از من برکت.مگه این جمله فقط برای یه لقمه نونه؟واسه جاده مون هم هست .شمارو به خدا بیائید یه حرکت جمعی بکنیم.وقتی میریم سفر عید، خودمون بیل و کلنگ هامون رو برداریم وکمر همت ببندیم و یه یاعلی بگیم و بزنیم به جاده.شاید که از برکت حرکتمون فرجی حاصل بشه.روستاهای مدنظر من دارای مردم بسیاری هستند که هرکدامشون درمحل های زندگی خود شون دارای مقام وموقعیت هستند .هرکدام از این آدمها میتوانند کارهای شایانی انجام بدهند.مشکل بزرگ ما اینه که ،درحالی که به هم نزدیکیم از هم خیلی دوریم.باهم در تماس نیستیم.باهم مشورت نمیکنیم. روستاهامون رو جدای از هم میبینیم.یعنی احساس یگانگی برای رفع درد مشترک در ما کمتر وجود دارد.روستاهای ما اگر باهم درارتباط بیشتری باشندوتمام امکانات هم استفاده کنند قطعأموفق به داشتن ناداشته هامون خواهیم شد.امید وارم همولایتی های من بیشتر ازپیش به این مهم یعنی راه چاره برای داشتن جاده خوب دسترسی به روستاهامون توجه کنند.البته مسئولین محترم محلی ومملکتی نیز بطور قطع ویقین میدانند که روستائیان نیاز به کمک وحمایت از طرف آنهارا دارند.من از همه مردم روستاهای اینی،سورتله،وربن،ایرمحله ودیگر روستاهائی که در مسیر هستند تقاضادارم که نظرات وراهکارهای خودرا جهت پیشبرد این امر مهم از طریق همین صفحه ویا دیگر وبلاگهای روستائی اعلام کنند.
به وبلاگ برمکوه و وبلاگ اینی مراجعه کنید.
امسال فرصتی دست داد تا به اتفاق دوستان وهمولایتیها به روستایمان جهت بر گزاری مراسم محرم برویم.والبته رفتیم.اما رفتنی که به همراه خود سختیهای بیشماری را به همراه داشت.بارها دراین صفحه گفته ام که عدم وجود راه مناسب باعث مشکلات ومعضلات عدیده ای شده است.گرچه دوست عزیزی معتقد است تافرهنگ استفاده از چیزی وجود ندارد بهتر است که آن چیز وجود نداشته باشد.البته این بار این سختی رابه جان خریدیم وبه روستا رفتیم 
پیاده روی برای رسیدن به روستای وربن وروستای سورتله

این قسمت ازجاده بهترین قسمت راه روستاهای ما میباشد
امسال فرصتی دست داد تا به اتفاق دوستان وهمولایتیها به روستایمان جهت بر گزاری مراسم محرم برویم.والبته رفتیم.اما رفتنی که به همراه خود سختیهای بیشماری را به همراه داشت.بارها دراین صفحه گفته ام که عدم وجود راه مناسب باعث مشکلات ومعضلات عدیده ای شده است.گرچه دوست عزیزی معتقد است تافرهنگ استفاده از چیزی وجود ندارد بهتر است که آن چیز وجود نداشته باشد.البته این بار این سختی رابه جان خریدیم وبه روستا رفتیم .
پیاده روی برای رسیدن به روستای وربن وروستای سورتله

مسیری دشوار اما قابل ساختن

شاید این مسیر کسانی را به یاد اسکی بیندازد
زیرا برای شرکت در مراسم عزای امام حسین (ع)میرفتیم.شور حسینی باعث میشود که خیلی از گرفتاریها به نظر نیاید.بهرحال با هرسختی که بود خودرا به روستا رساندیم.بین روستای ما وآخرین نقطه ای که آسفالت جاده به اتمام میرسد حدودأ25کیلومتر فاصله وجود دارد.که از این مقدار راه حدود15کیلومتر خاکی قابل تحمل است.و10کیلومتر باقی مانده راهی است که واقعأ نمیتوان به آن لقب راه را اطلاق کرد.

خوب مسافرین ترجیح میدهند تا پیاده این راه را طی کنند.زیرااگر کسی سکته کند راه به جائی ندارد.

....وهمچنان پیاده به سمت روستای وربن.قصه ای قدیمی وهربار تازه.
البته بعضی وقتها که من برعدم وجود راه روستائی تأکید میکنم موضوع تکراری میشود.اما من ترجیح میدهم که بارها وبار ها این موضوع را مطرح کنم.راستش رابخواهید خود ماهم چندان بی تقصیر نیستیم.اولأ خود ما هیچ گام اساسی برای حل مشکل راه برنمیداریم.ثانیأ سعی دربرقراری ارتباط با روستاهای هم جوار نمیکنیم.ثالثأاتحاد وانسجامی که لازمه یک هدف مشترک است درمیان مردم ما وجود ندارد.درهمین سفر محرم به مسئله جالبی برخوردم که نظر منو بسیار جلب کرد.درمراسم شام غریبان مردم روستای همجوار ما(اینی)به عنوان دسته عزاداری به مسجد روستای ما آمدند.آنچه که نظر مرا به خود جلب کرد وجود جوانانی بسیار بود که از این روستا آمده بودند.من در این اندیشه بودم که اگر مردم روستای ما وروستای اینی ودیگر روستاهای مسیر مشترک که از جاده مورد نظر استفاده میکنند،باهم متحد باشند ودر قالب یک جامعه واحد وبرای هدفی مشترک اقدام کنند بدون شک موفق خواهند شد تا به خیلی از هدفهائی که بظاهر دور از دسترس میآیند برسند.درفرصتی که این چندروزه دست داد ،وبررسی اجمالی که صورت گرفت احساس کردم که اگر بخواهیم کاری صورت بدهیم ابتدا باید خودمان کمرهمت ببندیم وپس ازآن دست به دامان دیگران بشویم.ده کیلومتر راه روستائی برای دولت ویا مسئولین منطقه ای بار مالی چندانی دربر ندارد .اما مردم روستاهای ما از توان مالی چندانی برخوردار نیستند.ولی من معتقدم اگر مابخواهیم میتوانیم با کمک ویاری هم کارهای بزرگی را به انجام برسانیم.اگر این راه مورد بحث به انجام برسد بطوریقین روستاهای در مسیربربسیاری از مشکلات خود فائق خواهند آمد.اگربرای کسانی که آشنائی با این نوع مناطق ندارند گفته شود که ما یک مسیر 10 کیلومتری را در مدت 3ساعت طی میکنیم شاید خیلی باورپذیر نباشد.اما واقعأچنین است وما این راه را بامشقت بسیارطی میکنیم.

۱۰ کیلومتر راه که تمامش مانند این بخش است.
روستاهای کوچک ما جمعیت بزرگی دارند که بدلیل نبودن راه مناسب از روستا رفته اند.واگر همتی باشد هم از سوی روستائیان وهم از سوی مردم بدون شک این مهم از سر راه برداشته میشود.من در این یادداشت هم از مردم روستاهای
هفته بند،اینی،وربن،سورتله،ایرمحله
ودیگر روستاهائی که به گونه ای به این راه وابسته اند ونیز از مسئولین محترم کشوری ومحلی وهمچنین وکلای محترم رودسر ولاهیجان تقاضادارم که برای این کار بسیار واجب اقدامی اساسی بعمل آورند.
اشکور وگل گاوزبان
شاید باورش کمی سخت باشد که بگوئیم بخش اشکورات در استان گیلان وهمچنین ،اشکور مازندران یکی از معدود مناطق ثروتمندایران است.امّا چرا ماهمیشه از فقر این سرزمین مینالیم.سرزمینی که در هر گوشه اش نعمات بیشمار خداوند رحمان هویدا میباشد
این هم بتّه زیبای گل گاوزبان اشکورات

گل گاوزبان یکی ازمحصولات متنوّع روستاهای اشکور است
شاید باورش کمی سخت باشد که بگوئیم بخش اشکورات در استان گیلان وهمچنین ،اشکور مازندران یکی از معدود مناطق ثروتمندایران است.امّا چرا ماهمیشه از فقر این سرزمین مینالیم.سرزمینی که در هر گوشه اش نعمات بیشمار خداوند رحمان هویدا میباشد. راستش رابخواهید من هرگاه قصد نوشتن مطلب تازه ای رامیکنم ناخود آگاه به یاد نبود بعضی از امکاناتی میافتم که با اندکی درایت ودلسوزی مسئولین میشود که در روستاها باشد.یکی از این کمبود ها که همیشه مارا می آزارد نبودن راه های مناسب عبور ومرور است.گل گاوزبان که محصول اشکور است ودر این بخش به وفور یافت میشود نیاز مند افرادی است که به آن برسند. پرورشش بدهند وبرداشتش کنند وبه بازار مصرف ارسالش کنند.شاید خیلی از خوانندگان این سطور ندانند که تولید فقط یک کیلوگرم از این محصول چه مرارتی را به همراه دارد.اما اگر تولید کننده این محصول برایش دلگرمی وجود نداشته باشد تن به این کار سخت نمیدهد.زیرا کشاورز روستائی دوست دارد تا محصولی را که بارنج فراوان به دست می آورد براحتی بتواند به بازار مصرف برساند.اما بدلیل مساعد نبودن بسیاری از شرایط در روستاها ،اورغبتی به کار نشان نمیدهد .

این هم بتّه زیبای گل گاوزبان اشکورات
در آینده ای نزدیک پیرامون فواید گل گاوزبان مطالبی را گرد آوری خواهم نمود وبه خوانندگان این صفحه پیشکش خواهم کرد.انشاءاله
آغاز وربن

من به درخواست دوستی که از من خواسته بود تا در باره پیدایش وشکل گیری روستای وربن مطلبی بگذارم،این پست را به این موضوع اختصاص میدهم.درواقع تنها ویرایش مطالب از طرف من صورت گرفته است آنچه که به صورت تاریخچه شکل گیری وربن است ازطرف آدمهای کهنسال وربن است که این مطالب را از پدر یا پدر بزرگ خود شنیده اند.برای من بسیار ارزشمند است که جوانان سرزمین مابدانند که پیشینه روستای آنان چگونه بوده است.ومن برای خواست دوستم ارج نهاده واین تحقیق مختصر وناقابلم را به او تقدیم میکنم.
امروزه کلمه ارباب یارعیّت کمتر در زبان محاوره ای مردم بکار میرود.دیرزمانی نیست که این دوکلمه تعیین کننده سرنوشت مردم مناطق روستائی ایران بود.قبل از سال1345بیشتر مناطق روستائی بصورت ارباب ورعیّتی اداره میشدند وروستاهای مناطق اشکور نیز از این قاعده مثتثنی نبودند.ارباب مالک همه دارائی های روستا بود ودیگر ساکنان روستا در برابر اندکی پسماند برای ارباب کار میکردند.خانها وخان زاده ها مالک بی چون وچرای جان ومال مردم بودند وآنها بودند که میگفتند چه کسی چه کاری انجام بدهد.گاهی نیز ظلم بیش ازحّد خوانین باعث مهاجرت یا فرار عدّه ای از مردم میگردید.
وربن نیز با این قصّه شکل گرفت.
روستای میلک نزدیک فشک ،ریشکین،قسطین و پرچکو درالموت قرار دارد.درمناطق یادشده نیز حکومت خانها رواج داشت.ودوخان که پسرعموی هم بودند در این مناطق حکومت میکردند که البتّه هرکدام از این دو سعی در برکناری ونابودی دیگری را داشت.آنانی را که من باآنها صحبت کرده ام بدرستی تاریخ واقعه را نمیدانند .امّا اختلاف تاریخ بیش از 10 سال نیست یعنی بین 1210تا1220هجری.
مام(محمّد) زمان خان مالک روستاهای یادشده بود وهمزمان احمد خان نیز در همان مناطق مالک بود.این دوخان مانند همه باهم رقابت داشتند.واز آنجا که (چهل درویش برگلیمی بخسبند ودوپادشاه در اقلیمی نگنجند)این دونیز برای حذف هم از صحنه حکومت از چیزی دریغ نمیکردند.دردوران حکومت شاهان قاجارونیز حکومت پهلوی ازجمله وظایف خوانین تأمین نیروی قشون بود.هرخان وظیفه داشت تا تعداد معیّنی سرباز دراختیار دولت محلّی بگذارد.مام زمان خان که خان قدرتمندتری نسبت به احمد خان بود،پسر احمد خان را برای اعزام به قشون کاندید کرد.البته طبق رسوم آنزمان فرزندان خوانین بعنوان فرماندهان سرباز وارد قشون میشدند وفرزندان رعیّت به عنوان سربازان عادی خدمت میکردند.نورعلی فرزند ارشد احمدخان گل سرسبد فرزندان بود وبیش از اندازه معمول مورد توجّه پدر قرار داشت.مام زمان خان باروابط نزدیکتری که با دولت داشت ترتیبی داد تا نورعلی به خدمت سربازی اعزام بشود.امّا نورعلی که دارای زن وفرزند بود تن به سربازی نداد واز روستای میلک که محل زندگی احمدخان بود گریخت وبه کوه های پشت روستای پرچکوه پناه برد.دردرگیریهائی که بین نورعلی وافراد مام زمان خان پیش آمد نورعلی از روی صخره ای بلند به پائین پرت شد (یا به روایتی به دستور مام زمان خان اورا از روی صخره پرتش کردند)ووی درگذشت.احمدخان که تاب تحمّل مرگ فرزند را نداشت وهمچنین می پنداشت که مام زمان خان دست از سر اوبرندارد ،تمامی طایفه خودرا که هجده(18)کوچ میشدند را برداشت وشبانه از روستای میلک به مقصد نا معلومی ره سپار شد.درآن زمان هرکوچ شامل پدر، مادر،فرزندان،عروس ها،دامادها،نوادگان،پدربزرگها ومادربزرگها بودند که در مجموع افراد زیادی را دربر میگرفت.به روایت افراد کهنسالی که این ماجرا راتعریف میکنند هجرت احمدخان در اوّلین روز بهار آن سال اتّفاق افتاد.احمد خان پس از اینکه از روستای میلک کوچید وباتوّجه به اینکه تعداد زیادی زن وکودک وافراد کهنسال به همراه وی بودند،اوناچار شد با توجه به سرمای زیاد وبرف فراوان ،درنقطه ای به نام (گردنه لسبو) اطراق کند.احمد خان به خوبی میدانست که اربابان دیگر نواحی جرأت جا دادن به اورا ندارند.به همین دلیل درمکانی دوراز آبادیهای اطراف سکنی گزید.زندگی در زیر چادر وفاقد هر گونه امکانات ابتدائی زندگی، عرصه را بر احمدخان واطرافیانش تنگ کرده بود.به روایت راویان این قصّه تعدادی از همراهان ضعیفتر احمدخان تحمّل سختی زندگی وسرما رانیاوردند وجان سپردند.داستان هجرت احمدخان نقل مجالس آنزمان شد.باتوجّه به اینکه جمعیّت زیادی به همراه احمد خان بودند بیم شورش اومیرفت.به همین دلیل تعدادی از اربابان منطقه شوئیل جهت دلجوئی به دیدار احمدخان رفتند واز اوخاستند تا افرادش را بین روستاهای اطراف تقسیم کند.البتّه هدف از اینکار روح انساندوستی اربابها نبود.بلکه آنها قصدداشتند از این طریق بین کسان احمدخان تفرقه ایجاد کنند تاجلوی شورش احتمالی آنهارابگیرند.احمدخان که خستگی مفرط اطرافیانش رادیدبه این پیشنهاد تن درداد.وبدینسان افراد همراه احمدخان هرچندنفر به روستائی رفتند.احمدخان وپسرانش در کیاسه ساکن شدند.سلیم پسراحمدخان برای مدتی به روستای پرمکوه رفت.چندین سال پس از مهاجرت ،احمدخان در کنار رودخانه کیاسه به دیار باقی شتافت وطبق وصیت او در همانجا به خاک سپرده شد.پسران سلیم یعنی یوسف وایّوب وکربلائی برار(محمد)درروستای ایرمحلّه ساکن شدند.درسال 1280هجری شمسی پسر سلیم یعنی کربلائی برار به دستور ارباب ایرمحلّه عازم روستای فعلی وربن شدوبه همراه پنج پسرودودختر هسته اولّیه روستای وربن را بنیان نهاد.پسران کربلائی برار عبارت بودند ازاحمد،حیدر،آقاجان،مهدی،اسماعیل ودخترانش مروارید وخاتون.اولین فرزندی که در وربن متولّد شد فرزند حیدر بود به نام حبت اله که درکودکی درگذشت.روستای وربن به آرامی بزرگ شد.درسال 1337بدستور ارباب منطقه املاک سورتله به روستای وربن واگذار گردید وتعدادی از ساکنین وربن به سورتله کوچیدند.درسال 1344بخشی از خاک وربن فعلی بنام (جورسره)یا وربن بالا بدلیل مهاجرت دامداران آن منطقه به وربن واگذار گردید....واینک روستای وربن آن چیزی است که دیده میشود.خداکند که ما میراث داران خوبی باشیم وبه پاس مرارت های اجدادمان وربن را دوست بداریم



















به تمام مسئولین منطقه اشکورات
امسال چشمان مردم منطقه اشکورات بعد از خدا به دستان شما است
اگر درحافظه ها مانده باشد،در اوایل امسال گفتیم ودیگران نیز نوشتند و گفتند که بدلیل بارش برف سنگین که بر سر روستاهای اشکور فرو ریخت اوضاع باغ داران منطقه به شدّت وخیم است.

تا یک ماه دیگر طبیعت منطقه اشکورات اینگونه خواهد شد
البتّه بر کسی پوشیده نیست که اکثر مردم منطقه فوق الذکر از طریق باغ داری وکشاورزی ونیز دامداری امرار معاش میکنند.طبق روال سالهای گذشته این روز ها باید موقع برداشت محصول فندق باشد.اما دریغ از مقدار اندکی ازاین محصول جهت فرستادن سوقاتی برای بچه های در شهر مانده روستائیان.خوب مشیّت خداوند چنین بوده است که امسال را روستاهای اشکور بدون فندق سرکنند.ونیز چنین مقّدر شده است که امسال را چندان به دام وکشاورزی دل خوش نکنند.روستائی بدون دام و باغ وکشاورزی ،میشود مهمان روستا ،آن هم مهمان آدمهای مهمانتر وفقیرتراز خودش.

بزودی روزهای سرد وسکوت روستافرامیرسد
دراندیشه نجات مردمی که دستشان به جائی بند نیست باشیم
من نه در سیاست دستی دارم ونه در اقتصاد.فقط پدر ومادری دارم در روستا که حاضر به ترک روستا نیستند.یعنی نمیتوانند در این پیرانه سر خوش نشینی پیشه کنند ومانند خیلی از ماها وقت خودرا در پارکها ویا شهر بازی ها سپری کنند.روستائی به آن چیزی که حاصل دسترنج اوست قناعت میکند.دوست ندارد سربار کسی باشد.اماّ همه اینها که گفتم دلیل نمیشود که روستائی نگاهش به مسئولین منطقه ای نباشد.زمانی که مسئولین با تبلیغات بسیار جشنواره گل گاوزبان برگزار میکنند بایددر اندیشه تولید وفرآوری وبازار فروش محصول وهمچنین تدارک راه های مناسب مواصلاتی نیز باشند.تعجّّبی ندارد اگر شنیده شود که در سال جاری بخش عظیمی از مردم روستاهای ما به مناطق شهری دور ونزدیک کوچیده اند.پائیز وزمستان سختی برای قشر وسیعی از مردم روستائی در راه است.امسال را باید دولت بیش از هر زمان دیگری به بخشهای آسیب دیده روستاهای اشکور کمک ومساعدت نماید.

اجازه ندهیم لبخند بر لبان این کودکان یخ ببندد
فردا عید سعید فطر است.مردم روستاهای ما بسیار خوشحال خواهند شد اگر خبرهای امید وار کننده ای از مساعدات مسئولین منطقه دریافت کنند......
وقتی کسی از خانواده تان مریض میشود وشما از او یکصد کیلومتر فاصله دارید چه کار میکنید؟حتمأ میگوئید که یکصد کیلومتر که چیزی نیست.مگر یکصد کیلومتر برای یک ماشین سواری معمولی چه مقدار زمان میگیرد؟وبعد میخندیدبه من برای مطرح کردن موضوع بی اهمیت سفر یکصد کیلومتری.اما اینبار هم با من به این سفر بیائید.شاید شما راه حلی بیابید
محل سکونت من وخانه پدری حدودیکصد کیلومترفاصله است. یکصد کیلومتر راهی که تا کسی نرفته باشد هر گز از آنچه که در این نوشته ها می آید باور نخواهد کرد. اما من به پاس حرمت رنج ومرارت روستائیان مناطق محروم اشکور آن را مینویسم .شاید که کسی باور..........
دریک روزسردزمستانی مادرتماس گرفت وخبردادکه پدرسخت بیماراست.

راه ماشین روی روستاهای اشکور(دربهترین فصل سال)
البته این راکه پدر مریض است ،مادرنگفت بلکه من از لحن کلام مادرفهمیدم .بدون فوت وقت به برادردیگرم که در شهر دیگری سکونت دارد، خبردادم.باتنهاماشینی که در آنموقع سال درمنطقه وروستاهای مارفت وآمد داردهماهنگ کردیم که ماراباخودش به روستایمان ببرد. جوان خوبی است.خداحفظش کند.علی رغم بدی هوا ومسیر خطرناک ،پذیرفت که مارا به روستا ببرد ،تا بتوانیم پدر را برای درمان به شهر منتقل کنیم .من وبرادرم ازتنهامسیرموجوددر آن موقع سال خودرابه محل قراررساندیم.فاصله محل قرارتاخانه پدری(25)کیلومتر راه است.اماخاکی است وپراز دست اندازهای وحشتناک.ماشین باتنهاسرنشینانش که من وبرادرم وراننده هستیم حرکت میکند.چندروزپیشترازاین برف باریده است.

راه زمستانی وبرفی که زمین را پوشانده است
اما کسی به خودش زحمت نداده است که نگاهی هرچندازسرتفنن به این راه بیندازد ویاکسی ازخودش نپرسیده است که این راه محل عبور چه تعداد ازمردم ساکن این مناطق است.همان طورکه مردم منطقه خودرابه خداسپرده اندمسئولین نیزبه تبعیت ازمردم آنهارابه خدا سپرده اند.ماشین ماکه دربیشترمواقع تنهاروی دوچرخ راه میرود وباهرتکانش من وبرادرم رامیترساندبه راه خود ادامه میدهد.راننده مهربان برای ریختن ترس ماگاهی جوکهای خنده داری میگوید،ولی ترس ازراه بدوبیماری پدر مجال خندیدن رابه مانمیدهد.هواکاملا تاریک است،ومافقط برف کنارراه رامیبینیم.راه هرلحظه بدتر میشود.فکرمیکنم که راننده چه گونه میتوانددراین راه بدهزینه های ماشین خودرا تأمین کند.اصلأ مردم مظلوم منطقه چگونه جرأت سفر در این راه پرخطر را به خود میدهند ؟وخودم جواب خودم را میدهم .اجبار وناچاری .از راننده مهربانمان میپرسم ،چرااقدامی نمیکنید؟میگویدبارها گفته ایم اما کسی گوشش به حرف ما بدهکار نیست.راننده می گوید کسی به حرف ما اهمیت نمیدهد.مردم روستا هاهم یکدل ویک زبان نیستند .آنقدر سرگرم کار خود هستند که وقت دویدن به دنبال این جور کار ها را ندارند.هوا سردترشده است.ماشین وسیله گرمائی ندارد.به راننده میگویم برای مسافرینت که نه حد اقل برای خودت فکری بکن .میگوید شما فکر میکنید با این دست اندازهای وحشتناک میشود وسی له ای گرما ساز در ماشین تعبیه کرد؟سرماوترس ازراه اندام مارابه لرزه انداخته است.راه شبانه تمامی ندارد.راننده خیلی صبوراست.شایدچاره دیگری ندارد.کورسوی چراغهای آبادیهای مسیرجاده حکایت ازخواب زودرس روستائیان رادارد. وماهمچنان درحرکتیم.درنقطه ای ازراه ماشین درمیان برف گیرمیکند.خدابه مارحم میکند.بعداز یکساعت تلاش ماشین راازمیان برف به بیرون میکشیم.راننده نا خود آگاه به سوی پرت گاه رفته بود .عمر ما به دنیا بود که به دره سقوط نکردیم .من وبرادرم حسابی ترسیده بودیم. باز این راننده بودکه به ما دلداری می داد.وبقیه راه نیزچنین بود................ ساعت12شب رسیدیم.حال پدراصلا خوب نبود.شب به سختی سپری شد.صبح روزبعدباتکرار سناریوی شب قبل پدررابه شهررساندیم.راهی که آدمهای سالم در آن مریض میشوند.۲۵ کیلومتر راه که ده ها روستای کوچک وبزرگ را دربر گرفته است.روستاهائی که مردمانش دام دارند وکشاورز.براستی روستائی چه دلخوشی برای ادامه کارش در روستا را دارد؟ ناچاری واجبار.
ویک سئوال:چراچنین است؟
افتتاح صندوق خیریه برمکوهیهای مقیم قزوین
این تراژدی هر روزه سفر به روستاهای مظلوم اشکور است
روستای وربن در جنوبی ترین ناحیه استان گیلان واقع شده است
(نمائی ازروستای وربن وخانه پدری)
مرتفع ترین منطقه در گیلان است.آب وهوای کوهستانــــــی بسیار خوبی دارد.مناظربکروچشم نواز
لطفأبقیه را در ادامه مطلب مطالعه بفرمائید
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحيم
مهاجرت بي رويه يك بيماري اجتماعي است كه عامل بسياري از نابسامانيهاي سياسي ، اجتماعي و فرهنگي است كه در كشور ما نيز در طول سالهاي گذشته وجود داشته و متاسفانه بعد از انقلاب به دلايل متعدد تشديد گرديده است .....بقیه را در ادامه مطلب مطالعه بفرمائید

اگر این بهشت راه خوبی میداشت( وربن)
ادامه مطلب
کمی بیشتر راجع به مسائل ومشکلات اشکور بدانیم
این روزها اکثر مردم ،نویسندگان،هنرمندان،بازاریان،پیشه وران ویاتمام کسانی که به نوعی بامسائل اجتماعی درارتباط هستند راجع به مسائل رفاهی ومعیشتی مردم می نویسند ویا صحبت میکنند.واین مسئله بسیارخوب است.زیرا به سرنوشت وآینده مملکت ما بستگی دارد.اما مردم روستاهای ایران بخصوص مردم روستاهای اشکورات چه سهمی از این مسائل دارند؟ روستائی هاهم دوست دارند در سرنوشت مملکت نقش داشته باشند.....بقیه را در ادامه مطلب مطالعه بفرمائید

ادامه مطلب
باعشق به روستا نگاه کنیم
==(((( وربن ازچهارطرف ))))==
لطفأ بقیه مطالب وعکسهای بینظیر وربن وسورتله رادر ادامه مطلب ملاحظه بفرمائید

ادامه مطلب
نگاهی دیگربه اطراف وربن
این تصاویر ادامه تصاویر پست قبل پیرامون معرفی روستای وربن میباشد.
........بقیه عکس های زیبای وربن وسورتله رادر ادامه مطلب ملاحظه بفرمائید

ادامه مطلب
زمستان دربهار
وقتی این عکسها برایم ارسال شد چقدر خوشحال شدم.خوشحال ازاینکه هنوز هم کسان زیادی هستندکه دلشان برای روستا میطپد وسختی هارا به جان میخرند ودر فصل وزمانهای مختلف به دیدار روستا میروند.روستا....لطفأ بقیه مطالب وعکسهای زیبای وربن وسورتله را در ادامه مطلب ملاحظه بفرمائید

ادامه مطلب

سفره هفت سین
|
نوروز در راه است.خیلی ها در تلاش هستند تابه بهترین شکل ممکن به استقبال بهار بروند.بهار این زیباترین فصل سال باخودش شادیهائی بیشمار را به ارمغان میآورد. آرزوی همه مردم است که همه شاد باشند وشادی کنند.این روزها وقتی از خیابانی عبور میکنی همه جای خیابان را مملواز جمعیتی میبینی که به خیابان آمده اند تا خرید کنند.خریدشب عید هم یکی از عادات مردم ما وبیشر مردم جهان میباشد.اما نوروز در روستا رنگ وبوی دیگری دارد.مردم روستاهای ما در ایام عید نیز مانند همه فصول دیگر سال درتلاش برای معاش محدود خود هستند. برای بعضیها بهترین وبزرگترین شادیها باز گشت فرزندان مهاجرشان میباشد که درشهرهای دور ونزدیک ساکن شده اند.پدان ومادران پیروسالخورده چشم به درویا به راههای منتهی به روستا می دوزند تا بلکه چشمهای بیرمقشان به دیدار فرزندشان روشن گردد. تلاش کنیم امسال را به جای نشستن کنار سفره هفت سین درغربت کنار سفره پدر ومادرمان باشیم وشادی امسالمان را با آنها قسمت کنیم.
|

واین زیبای بکر(وربن) مارا به خود میخواند

زیبائیهای روستا راپاس بداریم

چشمه وربن محل گردهم آئی ودیدوبازدید
|
رام کنندگان حيوانات سيرک براي مطيع کردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي کنند.زماني که حيوان هنوز بچه است، يکي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي کند نمي تواند خود را از بند خلاص کند اندک اندک اين عقيده که تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فکرش شکل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،کافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها کردن خود تلاشي نخواهد کرد پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شکننده اي بسته شده است ، اما از آنجا که از بچگي قدرت تنه درخت را باور کرده ايم، به خود جرات تلاش کردن نمي دهيم،........
|
|
راز موفقيت
مرد جواني از سقراط پرسيد راز موفّقيت چيست؟ سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بيا تا راز موفّقيت را به تو بگويم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت.
|
|
شکست طلايي
|
همیشه دلم میخواهد زمانی که از روستای زادگاهم مینویسم ،شاعرانه ترین جملات را در وصف زیبائیهای روستا به کار ببرم.امّا آن هنگام که قلم به کاغذ میرسانم ،به یاد ناداشته هائی می افتم که اگر وجود میداشت ،میتوانستم به جای نوشتن غم نامه ها ،از شادیهائی بگویم که انبساط خاطر خوانندگان شود.به یمن تلاش دسته ای از مسئولین دلسوز خیلی از روستاها صاحب ،برق،آب لوله کشی،تلفن،گاز،جادّه،وخیلی چیزهای دیگر شده اند.این خیلی خوب است اگر به همه روستاها برسند.شاید به دلیل دوری بیش از اندازه روستاهای ما به مراکز شهری ،چندان توجّهی به این روستاها نمیشود.روستاهای وربن،سورتله،اینی،توسه چالک،بنان،امیرمحلّه(ایرملّه)،ایزین،ریسن،برمکوه،کیاسه،هفته بند،جرن،آسیابسر وده ها روستائی که من میشناسم،باچنین بی توجّهی های دائمی دست به گریبان هستند.شاید توقّع زیادی است که ما داریم.ولی اگر توجّه شود به اینکه ما در پیرامون خود شهر های رودسر ،املش،لاهیجان،سیاهکل وحتّی رحیم آباد وقزوین را داریم،باید گفت توقّع چندانی نیست که بخشی از امکانات گسترده این مناطق به روستاها گسیل شود.راه های مواصلاتی نه چندان خوب که بسیاری از دوستان مکرّرپیرامون آن نوشته ویا گفته اند.راه هائی که در بسیاری از روز ها وماه های سال بسته اند .واگرنیز باز باشند چندان اعتباری به عبور ومرور در آنها نیست.همولایتی ها کتبی ویا شفاهی وبه دفعات از مسئولین امر خواهان بررسی این مقولات بوده اند که تا کنون جوابی شایسته دریافت نشده است.اوضاع آب وبرق نیز به همین منوال است.البتّه به نظر دوستی که فرموده اند(چیزی که عیان است، چه حاجت به بیان است) .امّا بگذارید تابارها وبار ها این رابگوئیم که نگفته نماند.اگر مسئولین محترم قبول زحمت کنند وسری به روستاهای دور افتاده ومحروم اشکور بزنند شاید که کاری صورت دهند.

این تصویر کوهی زیبا در روبروی روستای وربن است
متن زیارت عاشورا

|
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا خِيَرَةَ اللَّهِ و َابْنَ خِيَرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ اَميرِالْمُؤْمِنينَ و َابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ |
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكُمْ مِنّى جَميعاً سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ
سلام بر تو و بر روانهائى که فرود آمدند به آستانت ، بر شما همگى از جانب من سلام خدا باد هميشه تا من برجايم و برجا است شب و روز
يا اَباعَبْدِاللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَ عَلى جَميعِ اَهْل ِالاِْسْلامِ
اى ابا عبداللّه براستى بزرگ شد سوگوارى تو و گران و عظيم گشت مصيبت تو بر ما و بر همه اهل اسلام
و َجَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِى السَّمواتِ عَلى جَميعِ اَهْلِ السَّمواتِ فَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ
و گران و عظيم گشت مصيبت تو در آسمانها بر همه اهل آسمانها پس خدا لعنت کند مردمى را که ريختند شالوده ستم و بيدادگرى را بر شما خاندان
وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ و َاَزالَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتى رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فيها
و خدا لعنت کند مردمى را که کنار زدند شما را از مقام مخصوصتان و دور کردند شما را از آن مرتبه هائى که خداوند آن رتبه ها را به شما داده بود
و َلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً قَتَلَتْكُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ الْمُمَهِّدينَ لَهُمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِكُمْ
و خدا لعنت کند مردمى که شما را کشتند و خدا لعنت کند آنانكه تهيه اسباب کردند براى کشندگان شما تا آنها توانستند با شما بجنگند
بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِياَّئِهِم
بيزارى جويم بسوى خدا و بسوى شما از ايشان و از پيروان و دنبال روندگانشان و دوستانشان
يا اَباعَبْدِاللَّهِ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ
اى اباعبداللّه من تسليمم و در صلحم با کسى که با شما در صلح است و در جنگم با هر کس که با شما در جنگ است تا روز قيامت
وَ لَعَنَ اللَّهُ آلَ زِيادٍ وَ آلَ مَرْوانَ وَ لَعَنَ اللَّهُ بَنى اُمَيَّةَ قاطِبَةً وَ لَعَنَ اللَّهُ ابْنَ مَرْجانَةَ
و خدا لعنت کند خاندان زياد و خاندان مروان را و خدا لعنت کند بنى اميه را همگى و خدا لعنت کند فرزند مرجانه (ابن زياد) را
وَ لَعَنَ اللَّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللَّهُ شِمْراً وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ
خدا لعنت کند عمر بن سعد را و خدا لعنت کند شمر را و خدا لعنت کند مردمى را که اسبها را زين کردند و دهنه زدند و به راه افتادند براى پيكار با تو
بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى لَقَدْ عَظُمَ مُصابى بِكَ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَکْرَمَ مَقامَكَ
پدر و مادرم بفدايت که براستى بزرگ شد مصيبت تو بر من پس مى خواهم از آن خدائى که گرامى داشت مقام تو را
وَ اَکْرَمَنى بِكَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ و َآلِهِ
و گرامى داشت مرا بخاطر تو که روزيم گرداند خونخواهى تو را در رکاب آن امام يارى شده از خاندان محمد صلى اللّه عليه و آله
اَللّهُمَّ اجْعَلْنى عِنْدَكَ وَجيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ
خدايا قرار ده مرا نزد خودت آبرومند بوسيله حسين عليه السلام در دنيا و آخرت
يا اَباعَبْدِاللَّهِ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلى اللَّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ وَ اِلى اميرِالْمُؤْمِنينَ وَ اِلى فاطِمَةَ وَ اِلَى الْحَسَنِ
اى اباعبداللّه من تقرب جويم به درگاه خدا و پيشگاه رسولش و اميرالمؤ منين و فاطمه و حسن
وَ اِلَيْكَ بِمُوالاتِكَ وَ بِالْبَراَّئَةِ [مِمَّنْ قاتَلَكَ وَ نَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرائَةِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِعَلَيْكُمْ
وَ اَبْرَءُ اِلَى اللّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ] مِمَّنْ اَسَسَّ اَساسَ ذلِكَ وَ بَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَ جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَيْكُمْ وَ على اَشْياعِكُمْو شما بوسيله دوستى تو و بوسيله بيزارى از کسى که با تو مقاتله کرد و جنگ با تو را برپا آرد و به بيزارى جستن از آسى آه شالوده ستم و ظلم بر شما را ريخت
و بيزارى جويم بسوى خدا و بسوى رسولش از کسى که پى ريزى کرد شالوده اين کار را و پايه گذارى کرد بر آن بنيانش را و دنبال کرد ستم و ظلمش را بر شما و بر پيروان شما
بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ اَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ ثُمَّ اِلَيْكُمْ بِمُوالاتِكُمْ وَ مُوالاةِ وَلِيِّكُمْ
بيزارى جويم بدرگاه خدا و به پيشگاه شما از ايشان و تقرب جويم بسوى خدا سپس بشما بوسيله دوستيتان و دوستى دوستان شما
وَ بِالْبَرآئَةِ مِنْ اَعْداَّئِكُمْ وَ النّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرآئَةِ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ
و به بيزارى از دشمنانتان و برپا کنندگان (و آتش افروزان ) جنگ با شما و به بيزارى از ياران و پيروانشان
اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وَ وَلِىُّ لِمَنْ والاکُمْ وَ عَدُوُّ لِمَنْ عاداکُمْ
من در صلح و سازشم با کسى که با شما در صلح است و در جنگم با کسى که با شما در جنگ است و دوستم با کسى که شما را دوست دارد و دشمنم با کسى که شما را دشمن دارد
فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَکْرَمَنى بِمَعْرِفَتِكُمْ وَمَعْرِفَةِ اَوْلِياَّئِكُمْ وَ رَزَقَنِى الْبَراَّئَةَ مِنْ اَعْداَّئِكُمْ
و درخواست کنم از خدائى که مرا گرامى داشت بوسيله معرفت شما و معرفت دوستانتان و روزيم کند بيزارى جستن از دشمنانتان را
اَنْ يَجْعَلَنى مَعَكُمْ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَاَنْ يُثَبِّتَ لى عِنْدَآُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ
به اينكه قرار دهد مرا با شما در دنيا و آخرت و پابرجا دارد براى من در پيش شما گام راست و درستى (و ثبات قدمى ) در دنيا و آخرت
وَ اَسْئَلُهُ اَنْ يُبَلِّغَنِى الْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارى مَعَ اِمامٍ هُدىً ظاهِرٍ ناطِقٍ [بِالْحَقِّ] مِنْكُمْ
و از او خواهم که برساند مرا به مقام پسنديده شما در پيش خدا و روزيم کند خونخواهى شما را با امام راهنماى آشكار گوياى [به حق] که از شما (خاندان ) است
وَ اَسْئَلُ اللَّهَ بِحَقِّكُمْ وَبِالشَّاْنِ الَّذى لَكُمْ عِنْدَهُ اَنْ يُعْطِيَنى بِمُصابى بِكُمْ اَفْضَلَ ما يُعْطى مُصاباً بِمُصيبَتِهِ مُصيبَةً ما اَعْظَمَه
و از خدا خواهم به حق شما و بدان منزلتى که شما نزد او داريد ، که عطا کند به من بوسيله مصيبتى که از ناحيه شما به من رسيده بهترين پاداشى را که مى دهد به يك مصيبت زده از مصيبتى که ديده
وَ اَعْظَمَ رَزِيَّتَها فِى الاِْسْلامِ وَ فى جَميعِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ اَللّهُمَّ اجْعَلْنى فى مَقامى هذا مِمَّنْ تَنالُهُ مِنْكَ صَلَواتٌ وَ رَحْمَةٌ وَ مَغْفِرَةٌ
براستى چه مصيبت بزرگى و چه داغ گرانى بود در اسلام و در تمام آسمانها و زمين خدايا چنانم کن در اينجا که ايستاده ام از کسانى باشم که برسد بدو از ناحيه تو درود و رحمت و آمرزشى
اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
خدايا قرار ده زندگيم را زندگى محمد و آل محمد و مرگم را مرگ محمد و آل محمد
اَللّهُمَّ اِنَّ هذا يَوْمٌ تَبرَّکَتْ بِهِ بَنُو اُمَيَّةَ وَ ابْنُ آکِلَةِ الَْآکبادِ اللَّعينُ ابْنُ اللَّعينِ عَلى لِسانِكَ وَ لِسانِ نَبِيِّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ
خدايا اين روز روزى است که مبارك و ميمون دانستند آنرا بنى اميه و پسر آن زن جگرخوار (معاويه ) آن ملعون پسر ملعون (آه لعن شده ) بر زبان تو و زبان پيامبرت که درود خدا بر او و آلش باد
فى کُلِّ مَوْطِنٍ وَ مَوْقِفٍ وَقَفَ فيهِ نَبِيُّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ
در هر جا و هر مكانى که توقف کرد در آن مكان پيامبرت صلى اللّه عليه و آله
اَللّهُمَّ الْعَنْ اَباسُفْيانَ وَ مُعوِيَةَ وَ يَزيدَ بْنَ مُعاوِيَةَ عَلَيْهِمْ مِنْكَ اللَّعْنَةُ اَبَدَ الاْبِدينَ
خدايا لعنت کن ابوسفيان و معاويه و يزيد بن معاويه را که لعنت بر ايشان باد از جانب تو براى هميشه
وَ هذا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِيادٍ وَ آلُ مَرْوانَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَيْنَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِ
و اين روز روزى است که شادمان شدند به اين روز دودمان زياد و دودمان مروان بخاطر کشتنشان حضرت حسين صلوات اللّه عليه را
اَللّهُمَّ فَضاعِفْ عَلَيْهِمُ اللَّعْنَ مِنْكَ وَ الْعَذابَ [الاَْليمَ] اَللّهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَيْكَ فى هذَا الْيَوْمِ وَ فى مَوْقِفى هذا
خدايا پس چندين برابر کن بر آنها لعنت خود و عذاب دردناك را خدايا من تقرب جويم بسوى تو در اين روز و در اين جائى که هستم
وَ اَيّامِ حَياتى بِالْبَراَّئَهِ مِنْهُمْ وَاللَّعْنَةِ عَلَيْهِمْ وَ بِالْمُوالاتِ لِنَبِيِّكَ وَ آلِ نَبِيِّكَ عَلَيْهِ وَ عَلَيْهِمُ اَلسَّلامُ
و در تمام دوران زندگيم به بيزارى جستن از اينها و لعنت فرستادن بر ايشان و بوسيله دوست داشتن پيامبرت و خاندان پيامبرت که بر او و بر ايشان سلام باد
پس مى گوئى صد مرتبه :
اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِكَ
خدايا لعنت کن نخستين ستمگرى را که بزور گرفت حق محمد و آل محمد را و آخرين کسى که او را در اين زور و ستم پيروى کرد
اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَيْنَ وَ شايَعَتْ وَ بايَعَتْ وَ تابَعَتْ عَلى قَتْلِهِ اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَميعاً
خدايا لعنت کن بر گروهى که پيكار کردند با حسين عليه السلام و همراهى کردند و پيمان بستند و از هم پيروى کردند براى کشتن آن حضرت خدايا لعنت کن همه آنها را
پس مى گوئى صد مرتبه :
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ [اَبَداً] ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ
سلام بر تو اى ابا عبداللّه و بر روانهائى که فرود آمدند به آستانت ، بر تو از جانب من سلام خدا باد هميشه تا من زنده ام و برپا است شب و روز و قرار ندهد اين زيارت را خداوند آخرين بار زيارت من از شما
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ
سلام بر حسين و بر على بن الحسين و بر فرزندان حسين و بر اصحاب و ياران حسين
پس مى گوئى :
اَللّهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّى وَ ابْدَاءْ بِهِ اَوَّلاً ثُمَّ الثّانِىَ وَالثّالِثَ وَ الرّابِعَ
خدايا مخصوص گردان نخستين ستمگر را به لعنت من و آغاز کن بدان لعن اولى را و سپس دومى و سومى و چهارمى را
اَللّهُمَّ الْعَنْ يَزيدَ خامِساً وَ الْعَنْ عُبَيْدَ اللَّهِ بْنَ زِيادٍ وَ ابْنَ مَرْجانَةَ وَ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ شِمْراً وَ آلَ اَبى سُفْيانَ وَ آلَ زِيادٍ وَ آلَ مَرْوانَ اِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ
خدايا لعنت کن يزيد را در مرتبه پنجم و لعنت کن عبيداللّه پسر زياد و پسر مرجانه را و عمر بن سعد و شمر و دودمان ابوسفيان و دودمان زياد و دودمان مروان را تا روز قيامت
پس به سجده مى روى ومى گوئى :
اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشّاکِرينَ لَكَ عَلى مُصابِهِمْ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلى عَظيمِ رَزِيَّتى
خدايا مخصوص تو است ستايش سپاسگزاران تو بر مصيبت زدگى آنها، ستايش خداى را بر بزرگى مصيبتم
اَللّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَيْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَيْنِ الَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ
خدايا روزيم گردان شفاعت حسين عليه السلام را در روز ورود (به صحراى قيامت ) و ثابت بدار گام راستيم را در نزد خودت با حسين عليه السلام و ياران حسين آنانكه بى دريغ دادند جان خود را در راه حسين عليه السلام





